100 متن کوتاه شعر عاشقانه غمگین ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره شعر عاشقانه غمگین
100 متن کوتاه شعر عاشقانه غمگین ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن شعر عاشقانه غمگین برای اینستاگرام و بیو واتساپ
میدان شهر،
شعری را شلّاق می زدند
پرسیدم جرمش چیست؟
گفتند: مستی
گفتم: شعر مگر شراب می خورد؟!
گفتند: نه،
امّا
دیشب
از حوالیِ
"چشم های تو" رد شده..
وقت کردی سری از این طرفها بزن
که نه تنها من
که پنجره و پرده و دیوار همه دلتنگ تواند
و فنجان چای نیز از دوریت به سوگ نشسته
بوی مهربانیت را نفس می کشیم
گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشتهی عالی نشدست
شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دلآزار، ز من خالی نشدست
مگر دلتنگی چند کلمه است؟
که آسمان را برهنه می کند
و روی کاغذ می بارد
باور کن که پشت پای تو این باغ
سیب خُشکید...
گویند دوای درد هجران خواب است
بیداریِ شب بزرگ ترین مرداب است
یک شب که رساند خیال تو جان بر لب
خوابیدم و آمدی به خوابم آن شب
نمی دانم چه کردی با دلِ دیوانه ام ای دوست
که بی تاب تو ام هر چند با من بی وفا هستی
افتاد مسیرت به ره دل ، اما به دلم نیست توانی
یک عمر همه را صرف تو کردم شعر و غزل و شوق جوانی…
برف، آرام آرام
بر شانههای خیابان مینشیند
تا هر دانهاش
یادآورِ بوسهای باشد
که هنوز در دلِ من
دم نکشیده است...
بگذار در نگاهت پناهی بجویم،
که جهان بیتو،
چون زندانی بیپنجره است...
گل گلدان من، ژالان من، صدایت میزنم، برگرد، به من نگاه کن… من را احساس کن… در دلت مرا حک کن… و بوسهای بر گونهام بگذار… .
من؛ نَه از شَرَرِ آتش
که از؛ شُرشُرِ باران سوختم
باران حسود بود
و
ایوان؛ کَم طاقت
اطلسی دِق مرگ شد
بیدار شدم در بغلِ صبحِ دل انگیز/
با خاطره ای سخت جنون زا و تب آمیز/
شوری نفس آوا، شده در سینه نمایان/
احساس دمیده ست به جان، بوسه ی یکریز/
در آستانه ی آغوشت ،
فعل نبودن را صرف کردی ،
ومن ،
دل را به فردای نیامده سپردم
وایمان آوردم
به فصل سرد
آخرین فنجان دلتنگی هایم را نوشیدم .
بعد تو با رفتنت، دنیا دگر دنیا نشد...
چشم خیس من دگر، با رفتنت بینا نشد...
بعد تو بسیار بودن، که خواستن جای تو...
جای تو باشند اما، این دلم راضی نشد...
بیا
تا دلتنگی ام را ،
ورق بزنی،
صفحه ی دل را ، خاک گرفته است...
.
پرواز،کردم بر فراز قله ی درد
حتی نگفت امشب نرو یا اینکه برگرد
دیگر برای بازگشتن علتی نیست
اینجا هوا عاشقی ها سرد شد سرد
تو از بهانه یِ غربت
من از ترانه یِ محنت
اگر که جذر بگیریم؛
پیامدش شود عزلت.
در دلم بوران نشست و قاصدک بی آرزو شد
در نگاهم ابرِ سَرکِش؛ گونه هایم را وضو شد
مثلِ یک شعرِ طرب انگیزی
نغمه و شور به هر جا ریزی
از نگاهِ غزلت گَر که بخواهم گفتن
یک تنه لشکریِ غاصبی چون چنگیزی
و همان مصرعِ بی قافیه ای هستم من
که تو باید به تمامِ بدنش آمیزی
پروایِ آتش از تبِ عشقت ندارم
پروانه ام؛ چیزی جز این عادت ندارم
گفتی برو از پیشِ من راحت ندارم
گفتم به جز وصلِ تو من حاجت ندارم
خزان آمد ولی بویِ تو باقی ست
میان برگها رویِ تو باقی ست
اگر چه رفته ای از چشم عاشق
دل من تا ابد سویِ تو باقی ست
دل داده ام به چشمی و دلدار نیستی
آتش زدی به جان و خبر دار نیستی
در خواب هم کنار تو آرام میشوم
اما چه سود ؟ خواب من ، بیدار نیستی
تو چون من، ای پرنده بیقراری
نه ماندن میتوانی، نه فراری
قفس وا شد، برو هرجا، جز اینجا!
به آدمها مبادا دل سپاری
دلم بی تو..،
ندارد طاقت دلتنگیِ تکراری برگرد.
انتظار
پنجره ای غبارآلود
لبخندِ خُفته در آینه
درخششِ نگآه
رو به خاموشی ست.
ایمان مـــرا..،
چشم سیاہ تو بـہ باב בاב.
سکوت،
پناهگاهی ست
که در آن
حجم دلتنگی ات را
در آغوش می کشم..
کودکان هم رقص در میدان عرفان میکنند
هر کسی منصور شد حالا که دیگر دار نیست
بے تو בرگیر شبم،
چشم و בلم بارانیست.
آغوش اجبارے...
بـہ اجبار هܩ شـבہ یاבے ز ما ڪن.
من בیوانـہ را عشقܩ صـבا ڪن.
بـہ اجبار هم شـבہ ڪنج خیالت.
براے لحظـہ اے آغوش وا ڪن.
این شعر فقط نگاهتو کم داره
لای نفسش غصه و ماتم داره
از بس که تو رو توو واژه ها گُم کرده
تا خِرخِره ماجرای مبهم داره
سوختم در آتشِ عشقت ولی
خاکسترم را دیدی و
بَر حالِ من خندیدی و
بر سوختنِ من بیشتر...
از هجرِ تو هر روز، به تکرار بمیرم
روزی نه که یک بار؛ که صد بار بمیرم
وقتی نتوانم بِنِشینم به برِ تو
با قلبِ پُر از شورشِ بسیار بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
چه لطفی است در نگاهِ تو
که جان را میبرد؟
بگذر و بگذار
این پروانهی دل
در شعلهی عشقِ تو بسوزد و بمیرد
آمدم ، دَر زدم
هیچ کس نبود،
غیر از دل تنگی.....
این جهان
تلخ تر
از قهوهی ترک
تو
به آواز دلت
شیرین کن
غروب چشمان ت
می کارد درد را
در حوالی قلبم
روی سینه م بگذار دست ت را
تا درمان شود
بیپناهی م مادر
تصویر سراب تو
چقدر زیباست
وقتی میان
این همه نبودن های دلگیر
پیوسته مقابل چشم هایم
می نشینی
تا شعرهای سرشار از بوسه ام را
کنار لب هایت
ردیف کنم
انتظار یار
نشسته ام به دل امید می دهم
به زلفهای سیاه خویش
تِم
سپید می دهم
ولی
نیامدی!
حال
ببین که پیر شدم
ازاین زیر و بم های روزگار
چو زخمه های تار
نحیف و زار
شدم
بیا ببین غم مجنون چه کرده با دل لیلی
بیا ببین ز غمت بین آسمان و زمینم
بهار من تو بیایی خزان رود ز دل من
بیا که با نفس تو در آن بهشت برینم
بهار باشـב و باراט
تو نباشے
بهار بـہ چـہ کار ایـב..
نشاءفارسن
به تو حتا خیال مئن
پئیز ِ پا صدا
نمی توان / به تو رسید حتی در رویا/ صدای پای پائیز
بغض ما از غروب آسمان دیدنی تر است…
▀▄▀▄▀▄ بیا کـہ عمرم بـہ انتظارت نشستـہ است..
هر چنـב آینـבـہ باز بے ثمر باشـב..
بی تو با تک تک این ثانیه ها درگیرم
خبرت را همه از آینه ها می گیرم