متن زن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زن
«من بلد شدهام»
من
از آن زنها نیستم
که تمامِ غروبشان
به آمدنِ کسی
بسته باشد؛
نه،
بارها
دستِ خودم را گرفتهام
و از شبهای سخت
عبور کردهام.
بلد شدهام
برای خودم
چای بریزم،
موهایم را
با حوصله
پشتِ گوشم ببرم،
و بیآنکه کسی بگوید
زیبایی،
خودم
به آینه
لبخند...
«سکوتِ میانِ ما»
گاهی میترسم...
نه از فاصله،
از آرامآرام محو شدنِ صداها.
از آنکه یک روز، پیامهایم،
دیگر لبخند نیاورَد روی لبهایت.
از آنکه دلتنگیام برایت عادی شود،
مثل هوایی که هر روز نفس میکشی، بیآنکه حسش کنی.
من زنِ صبوریام،
اما صبر، همیشه بیصدا نیست؛
گاهی صدای خفهی...
«آرام بمان، من خودم میسوزانمت»
به من نگاه کن…
نه با هوس،
نه با حسرت
آرام.
من زنم،
عشق را با لطافت میبلعم
و با شهوت پس میدهم.
پیشم بنشین،
مثل کسی که میداند
برای رسیدن
عجله لازم نیست.
من خودم
وقتی زمانش برسد
کلماتت را میبوسم،
نه فقط لبهایت...
بیا ای دوست این جا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان این جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این جا باش و زن باش
چقدر دلم گرفته است...
بارش غم از سقف اتاق بر شانه های تکیده و پیکر خسته ام تمامی ندارد. نمی شود برگردی؟ آغوشت مگر چقدر گران است که تمام وجودم را نثار کردم و بس نبود؟! پایان این ماجرا کجاست؟ تو کجا ایستاده ای؟ من در کدام مسیر هستم؟ مقصد...
زن ها
مانند منشور هستند؛
کافیست کمی به آنها نور بدهید،
تمام زندگیتان را
رنگین کمان میکنند.
زن بودنم،
هزار شاخه گل خواهد داد،
با هر نگاه مهربانش...
مدتهاست که حتی به خوابهایم سر نمیزنی اما من هنوز هم باتو در این کنج پر از آشوب خلوت میکنم .
بله خانم اون گوشه روی نیمکت آبی نشسته
داره شعر می نویسه میگن شاعر بوده
از عشقی که بهش نرسیده
کارش به جنون کشیده.
اشک های زن برگ های...
#زن_همان_صبحی_ست_که_جهان_از_او_بیدار_میشود.
زن، ریشه دارد. در خاکِ صبورِ زمین.
او با نسیم میروید، با باران میبارد و با آفتاب میتابد.
زن را نمیشود در قاب واژهها اسیر کرد.
او مفهوم است،
حضور است،
بیآنکه فریاد بزند.
زن، تاریخِ خاموشِ صبر است
که قرنها در لابهلای کتابها گم شد
و کسی نفهمید...
نخل
نه فقط درختیست در آفتاب
که دخترِ بلندبالای جنوب است
زیبا، آرام
و پر از صبوری خاموش
و من
در دل مرداد
در کنارش ایستادهام
نه برای تکیه
برای فهمیدن
زن، گاهی مثل نخل است
نمیگوید نمیلرزد
اما میماند.
زن ، آغازگر زندگیست و مادر، معناگر آن.
در نگاهش، تمام جهان آرام میگیرد و در آغوشش، کودک، خدا را نزدیکتر میبیند.
مادران ، فرشتههایی هستند که بیبال ، پرواز میکنند...
و زنانی که مادر میشوند، جهان را عاشقانهتر ادامه میدهند.
در آینهی صدای مادر، مهربانی جریان دارد.
زنی که...
چه خوب میفهمم راز این لبخندها را...
این خندههایی که نه از شادی،
بلکه از عادتِ به ادامه دادناند.
سایه اگر بر شانهات خانه کرده،
یقین بدان که نوری هم، بیصدا، از تو عبور کرده است…
سایه، بیحضور نور، معنایی ندارد.
اگر هنوز از دل خاکستر، آفتاب را میجویی،
یعنی...
او زن بود...
نه بافتهای از تار و پودِ ناز...
بلکه تنی که لباسش، بندِ تبعیض بود
و زخمهایش...
برگههای امضاشدهی جامعهای که
تنِ زن را ملکِ خاموشی میخواست.
سینههایش، نه مظهر زنانگی،
که میدان مینِ نگاههای قضاوتگر شده بودند...
و سیم خاردار،
فقط لباس نبود...
قابِ قانونِ نانوشتهای بود...
به تنها لیوان باقیمانده از جهیزیهی مادر فکر میکنم... حتما باید زن باشد، وقتی این همه سال، از دست خستگیها افتاد و نشکست.
او زن بود...
نه بافتهای از تار و پودِ ناز...
بلکه تنی که لباسش، بندِ تبعیض بود
و زخمهایش...
برگههای امضاشدهی جامعهای که
تنِ زن را ملکِ خاموشی میخواست.
سینههایش، نه مظهر زنانگی،
که میدان مینِ نگاههای قضاوتگر شده بودند...
و سیم خاردار،
فقط لباس نبود...
قابِ قانونِ نانوشتهای بود...
باد،
شبیه آن زنانیست
که همیشه نگاهی به پشت سر خود دارند
قلبی برای صبوری دارند.
لیکن باد
چون زن،
عشق نمیچکد از وجودش...
رقصِ لبخندِ رهایت زیباست
اسمم از عطر صدایت زیباست
دامنت دشت گل و پروانه
مثل صبحی و هوایت زیباست
علت این همه زیبایی چیست؟
خوب گفتی که؛ خدایت زیباست
خوش به حال تو که هرجا باشی
رسم هر لحظه برایت زیباست
دوستتدارم و این دلبستن
با تو تا مرزِ نهایت...
با ناز گلهای جهان
چشمانت را کشیدهاند
که چشمانت...
این دو وسعت قشنگ،
زیستگاه همیشهی رقص و ترنم!
هر کلمهایی با موسیقی صدای تو شنیدنیست!
موهایت را که باز کنی،
آیینه از زیباییات سر میرود
و جهان از شعر!
البته این شعر نیست ها!
پلنگِ اشتیاق است
که در لباس...
در من زنی زندگی میکند
که سال هاست روح خسته اش درد میکند ،
و
او را هرشب به بند میکشد
و هر روز محاکمه ،
آری ؛
در من زنی ست به نام سکوت
که سال هاست
مرده است
اما هنوز
نفس میکشد.
زن، ریشهی زمین، آواز آسمان
زن، تنها یک واژه نیست…
نام دیگر زندگیست، جاری در نبض جهان، در تپش قلب تاریخ.
زمین، بی او بیحاصل است، آسمان بی او بیستاره.
زن، نغمهایست که لالاییهایش خواب را به جان جهان میبخشد،
و فریادش دیوارهای خاموشی را فرو میریزد.
او، در میان...
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
زن، عزیزِ قصرِ مصرِ خانه ی نابِ صفاست
یاوری زیبا، میانِ بسترِ خوابِ وفاست