متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
خوب می دانی خوب
که به تو درگیراست
دل و جانم ای عشق
با تو دلشادم و بی تو غمگین
بی تو افسرده ترین
بی تو پژمرده ترین
چون گل یاس سفید
که اگر صبح نتابد خورشید
به خدا می میرد
به تو می اندیشم
همه وقت
هر لحظه
به...
گـاهی اونقـدر بـد دلت مـیشکنه
که حتی!
نـای اعتراض هـم نـداری
فقـط
نگاه می کنی و
بیصدا میروی
با خیـالت خـلوتی دارد دلـم هر لحظه ای
ای که پیشِ چشمِ من جز تو نباشد دلبری
دور تو گردیدم و ازمن شدی هی دورتر
من غرورم را شکستم تو شدی مغرور تر
تو همان شاه همیشه فاتح شطرنج دل
من همان سربازم و در پیش تو کم زور تر
گفته بودی عاشقی منظورت اما این نبود
چشم هایم میشود هردم ازاین منظور تر
اجر دارد. خنده...
اورفته است وروی دلم پا گذاشته
حالا مرابه حال خودم وا گذاشته
آنکه همیشه از من و از عشق میسرود
این بار پشت جمله اش اما گذاشته..!!!
شیرین شدم در عالم عشقش ولی چه تلخ
من را میان خاطره تنها گذاشته
ازهرم عشق چیز زیادی نمانده است
جزاینکه روی شیشه...
بی تو انگار
به پایِ دلِ من هر لحظه
بسته زنجیرِ غمت را تقدیر
روزهایم تاریک
بی تو تیره
شبِ مهتابیِ من
چشمهایم بی تاب
نِگَهم مانده به راه
دلت که تنگ باشد،
باران هم تسکین نیست،
شعر هم مرهم نمیشود،
و هیچ آغوشی وسعت اندوهت را کم نمیکند...
دلت که تنگ باشد،
صدای خندهها در گوشت محو میشود،
کوچهها بوی دلتنگی میگیرند،
و هر مسیر، تو را به خاطرهای قدیمی میکشاند...
دلت که تنگ باشد،
دیگر فرقی نمیکند...
من بی قرار توام.
تو بی خبر از این بی قراریهای من.
وقتی دلم گرفته ساقی چرا نیایی؟
زان باده ریز ساقی ، تا جان کند صفایی
دل خسته ام ز دنیا ، از خنده های کاذب
دیگر کسی نمانده ، جز تو به آشنایی
کاش بودی
تا با تو جان می گرفت
هر صبح
لبخندی که خسته است از نیامدنت
از روزهایی که بدون تو
به پایان می رسد
کاش بودی ...
نفهمیدی مرا و حرفِ دل را عمری است ای دوست
بریـدم از هـمه بـهرِ تو اما تو بریدی از من و از دل
با خیالت
سَر می کنم
لحظه های تنهایی هر شبم را
و می نویسم
غزل عشق را
بر تار و پودِ وجودم
تا آن زمان که بیایی
و بخوانی واژه واژه ی آن را
حوالی یِ چشم های توام
نزدیکتر بیا،
خسته ام
از تبانی ات با سایه ام
تا تو گرسنه ای
من سیرم
از زندگی...
هیچ می دانی
که بی تو
در کوچه پس کوچه هایِ دلتنگی
مدتهاست
پرسه می زنم
و با سایه های غم گرفته ای که
نگاهشان بی قرار است
هم قدم شدم
تا اینکه قامتِ بلندِ آرزوهایم
بی آنکه تو بدانی
از این همه دلشورگی و تشویش
خم شد
و تو...
یادِ تو هنوز بامن است ای یار
با اشک نشسته ام کنارِ دیوار
صبحی ست که آدینه یِ دل خاموش است
دل تنگِ توام ، نه خواب دارم نه قرار
از جهان مانده فقط جان که مرا ترک کند!
دستت را به من بده
تو که
پایت را از زندگی ام بیرون نمی کشی