متن حسرت گذشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسرت گذشته
رهگذر خاطره، سایهای است بر سنگفرشِ ذهن، ردپایش نه بر خاک، که بر دل حک میشود...
میآید، بیآنکه درِ روزگار را بکوبد
عبور میکند، بیآنکه ردپایی از حضورش برجای بماند...
عطری محو از گذشته در هوای اکنون میپاشد،
آفتابی که بر بامِ دل طلوع کرد و غروبش را کسی ندید....
"رودخانه ی بی رحم"
گاهی، زمان مانند رودخانهای بیرحم، بیوقفه جاری میشود،
و ما در کنارههایش، تنها نظارهگر لحظاتی هستیم که بیصدا از دست میروند.
چشم باز میکنیم، و میبینیم که فرصتها چون برگهای پاییزی بر آب افتادهاند،
رؤیاهایی که میتوانستند به حقیقت بدل شوند، در جریان بیپایان زمان گم...
"همسفرم تنهایی"
قطار آرام از ایستگاه میگذرد، صدای سوتش در سکوت عصرگاهی طنین میاندازد. پنجرهها قابهایی از دنیا را به تصویر میکشند، هر لحظه پردهای تازه از مناظر باز میشود؛ درختان، رودخانههای آرام، خانههای دورافتاده، همه در گذرند، اما من ثابت ماندهام در میان این تغییرات.
در این سفر، تنهایی...
قدر بودنت را نفهمیدم...
چه دیر فهمیدم که حضورت گنجی بود که بیدریغ از دست دادم.
هر لحظه در کنارم بودی، با مهربانی، با سکوتی که پر از عشق بود،
اما من، غرق در روزمرگیها، در هیاهوی بیمعنا،
قدر آن نفسهای گرم، آن نگاههای آرام را نفهمیدم.
حالا که نیستی،...
تا نفس هست در این سینه خطر هست هنوز
تا دلی هست دل از وسوسه لبریز شود
تو نباشی، من و این حجمِ سیاهِ بیحرف
در شب سرکش دیروز تو غم ریز شود
تو کجا بودی آن دم که جهان خون میخورد
من کجا بودم آن دم که تن افتاد...
بعضی نرسیدنها،
دقیقهشمار ندارند…
به خودت که می آیی
می بینی سالها گذشته
و تو هنوز گوشه ای از قلبت
چشم به راهی...
خاطرات آن سیه چشمان مستت
بد به جانم کرده ریشه
قاتل جان من شده
خاطره های چشم تو.
کجاست آن نغمهی آشنا؟
کبوتر قمری من...
دلم برای صدایش، برای پر زدنش کنار پنجرهی اتاقم تنگ شده...
🕊️🏡💔
بر من روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ فلک این عشق را ازم گرفت
شادمانی بود و من بودم
تو بودی ،عشق بود
عشق و شادی با تو رفت
و غم مرا تنها گرفت
خاطرات سایه اند
همیشه کنارمان
حتی اگر بخواهیم
فراموششان کنیم
من که میدانم دلت خوش روزگارت عالی است
در کنار من ولی جایت همیشه خالی است
بعد تو با درد این غصه نمی آیم کنار
زندگی بی تو برایم قصه ای پوشالی است
تا که بودی زندگی رنگین کمان عشق بود
طرح بی روحش کنون مانند نقش قالی است
در...
مگر چیزی به غیر از خاطراتت هست.
که بارانی کند چشم مرا هر شب.
در کوچههای خیسِ خاطره
با نام تو قدم میزنم...
پنجرهها
از بوسههای ناتمام میگویند،
و برگهای پاییزی
عطرت را به یادم میآورند.
زمان میگذرد
و من هنوز
در پی صدای قدمهایت
سرگردانم...
دلم برایت تنگ شده مادربزرگ
دلم برایت تنگ شده ننه
اون موقع ها کی می گفت مامان بزرگ ؟!!! بی بی
ننه و....
ننه جان دلم برای بوی تنت برای صورت گرد و سرخت باورت میشه حتی برای چشم غره های ترسناکت تنگ شده
ننه جان تو که رفتی باغ...
وعده اردیبهشتی را به من دادی که حال
نیمهای از آن گذشت و نیم دیگر میرود
من که دلتنگم نمیدانم که دلتنگم شدی؟
جان ما دریاب ، عمری را که دارد میدَود
اینکه زندگیم رو تلخ کرده نبودنت نیست،
بودنت در خاطراتمه.
دوست دارم من این تاراج نرد عمر را
تا به هر سختی بگیرد گرم وسرد عمر را
شب همه شب انتظار ,صبح در فغانم مات بخت
کان پگاهم نیست باز این صبحِ سرد عمر را
وه گرش من بازگیرم بخت مهرافزای خویش
تا قیامت پای کوبم خاک و گرد عمر...
آرزو بودی،
محال شدی،
و الان خاطره ای بیش نیستی.
چقدر درد عظیم ایست. آرزوی کسی خاطره شدن.
سرگردانم میان خاطراتی که
لابه لای هیچ کدامشان تو نیستی.