متن دلتنگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی
در آنش،گرفت.
حرمت خانه شکسته شد
حرمت صاحب خانه هم.
حَرم،بی مَحرم شد ...
مُحرم آغاز شد ..
عرش بر زمین افتاد.
آسمان ماه خود را گم کرد.
زمین سجاده ی غربت را تا همیشه پهن کرد
و مزاری تا همیشه بی نشان ماند.
اما..
فاطمه بانوی بی نشان نیست...
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
سُر خورد نگاهت، دلِ من شهر به شهر ریخت
آتش به دل افتاد و سراپایِ سحر ریخت
یک شالِ حریر از سرِ شب بر تنم افتاد
چون موجِ نسیم آمد و بر دامنِ مهر ریخت
ویران شد از آن چشمِ تو، ای مایهی آرام
هر خانهی دل، چونکه به یک...
اینجا مردم چشم پنجره را هم بسته اند
چشم دیدن نور را هم ندارند
چه توقع نابجایی ست تو را دوست بدارند
حال وهوای شهر دل از غصه لبریز است
وقتی نباشی قصه ی کوچه غم انگیز است
برگرد وچون سابق بگو که دوستم داری
باز آ ، که فصل عاشقی ها بی تو پاییز،است
هرچه بیشتر میشناسمت،
چشمم ارجمندتر میشود...
درد،
به من عشق داده است،
و زخمهایت،
سپاسِ جانماند.
حسابِ من،
با عشق است،
نه با تو.
دلتنگی لکهی ابری نیست
که با یک نسیم جابهجا شود؛
ردّ پاییست
که هیچ بارانی از خیالم نمیشوید،
راهیست که هر قدمش
به نام تو ختم میشود،
و سایهای که حتی
در روشنترین روزِ زندگیام
رهایم نمیکند.
تو آن آغازِ محالی،
که من پایانِ خویش را
به پای تو مینهم.
اگر مرگ، شرطِ آغازِ توست،
بگذار جانم
در سطرِ نخستینِ نامت
فروغ گیرد.
هوایت می زند بر سر
دلم دیوانه میگردد!
چه عطری در هوایت هست؟
نمیدانم ..
نمیدانم ..
قلبم را بپذیر
آنقدر دوستت دارم را تکرار خواهم کرد
که نفس هایم عطرت،
شعر هایم نقشت،
حرفهایم طرح اندامت،
و چشم هایم آینه ای باشد،
که خویش را در آن بنگری و بگویی
من نیز دوستت دارم
گاهی لحظه هایم از تو لبریز می شود
از احساسم سر می روی
و فضای خانه ام
پر می شود از دلتنگی
پشت کدام پنجره بایستم
که تو را انتظار نکشد؟
و زیر سقف کدام آسمان نفس بکشم
که عطر تو گیجم نکند؟
دلتنگم و هیچ چیز جز تو
حال...
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان ست چه حاجت به بیانم
تاوان حرف هایی که نمی توانیم بزنیم...
موهای سفیدی ست
که لابلای موهایمان داریم...
ولی به همه می گوییم ارثیست ...!!
به قول بزرگی که می گوید:
درد دارد
وقتی ساعتها مینشینی
و به حرفایی که هیچ وقت
قرار نیست بگویی
فکر میکنی...!!!
🦋 سراغ من را از چشمهایت بگیر.
همه چیز زیر سر آنهاست.
🦋 از آنان بپرس چه دیدند در من
که تو را تا بینهایت
🦋 خواستنی کردهاند برای دلم.
بدون تو
من بهار و شکوفههاشو نمیخوام
تابستون و آفتابشو نمیخوام
و پاییز و برگهاشو…
و حتی زمستون رو با برفاش نمیخوام!
بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حسِ دنیاست ...!
🍂هیچ بارانی رد پای خوبان را
از کوچههای خاطرات نخواهد شست،….
روزگارم چون دریای غمی بود که ساحلی غمگین تر داشت
دو فنجان حرف داشتم
در تلاطم سکوت
از دهان افتاد
حالا، در بستر کافهی انتظار
من ماندهام
و انتهای روزی که
غزل داغ نبودن
در گوش افق
زمزمه میشود