متن حسرت گذشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسرت گذشته
هی نفس کم میکنم در این شب بیانتها
هی خودم را میکشم در خاطراتت بیصدا
در خیالم با تو بودن باز باور میشود
ماه هم پیشت حسودی کرده کمتر میشود
بعد من آیا کسی در کوچههایت پرسه زد ؟
مثل من دیوانه وار اسمت به لبها غنچه زد ؟
من...
این واژهها مثل موج میکوبند
یادت نمیآید از کجا آغاز شد
نفسهای شعرم را بشمار... ببین
شاید تو هم شنیدی این تپش را
عشق نمیتواند بیوزن باشد
رودی که بیشتاب برود
رود نیست
وهمی اگر در سکوت جاری شود
زمانی به تو نشان میدهد
که نه
نه... این شعر وزن...
زن،
زندگی را در چمدانی قدیمی تا میزند،
میان روسریهای رنگی
و بوی عطرهای محوشده
و
آینهای که زخمهایش
سالهاست حقیقت را
شکسته نشان میدهد
قطاری دور
سوت میکشد در خوابهایش
کوپهای که هرگز
به مقصد نرسید
لمیدهام کنار دیوار کاهگلی
و تابستان کودکیام
در آبی حوض
دست و پا میزند.
آیا میشود
غریبه شد
با کسی که بوی تنش را حفظی؟!
چگونه غذا از گلو پایین رود
وقتی
گذشتهی تلخِ سنگین را بالا میآوری؟
با هر قاشقی،
حفرهای در ذهن کَندی،
سر از سلولی دیگر درآوردی...
ای زندگی!
سر از دنیای تو درآوردم!
اقرار میکنم قاتل، من بودم
که با چاقوی «بودن»
به جانت اُفتادم
اقرار میکنم
که پنجره، که کبوتر،...
یکی یکدانه قلبم،ای کاش تو...
چندی بودی ،میگرفتم back up از تو
گر تو رفتی ،نسخه ای دیگر
داشتم تا ابد و یک روز از تو...:)
زمستان دیده را نیاز به بهار نیست
بودن
عالمی دارد
نردبان بودن
عالمی دیگر.
نردبان شدم
که دیوارهای طرد به من تکیه دهند
از من بالا روند
و سایهی سرخترین سیب تاریخ را
از گوشهی ذهنم بربایند...
همچون رقص قاصدک همواره در لبخند باد
یا بلور سایه ای با بغض خفته بیم و داد
کرده پژمان صاعقه در جسم گلبرگی کنون
نقطه آغاز شرح یک تگرگی دل زخون
کاروانی شب رو ای دل زیر نور ماهتاب
چهره ای آراسته اندر پس و زیر نقاب
بید لرزان دستخوش...
پرنده که برگها را
زیر رو می کند
دلتنگ است
با آسمانی که شکاف
می خورد انگار،
باز انار حیاط پدربزرگ
شاخه شاخه تَرک خورده
مگر چه رنگی ست
این دلتنگی؟
به حالِ سنگی میمانم
میانِ رودی خشکیده
تو رفتهای
اما خاطراتت
همچنان در جریان...
وقتی،
به یاد تنهاییهایم میافتم،
دردی،
در ناکجای احساسم،
زاییدن میگیرد!
بس که کاسه، کاسه تاسه، خوردهایم،
صبرمان لبریز گردیده؛ خدا!
هنوزم داغ چشمان سیاهت بر دلم هست...
نگاه کردی تو بر نامحرمان بسیار بسیار...
ایستاده مرا بگیر باد!
این عکس باید برسد دستِ بهار
برسد دستِ زنانهترین شاخهاش
باید ببیند که روزگاری
برگها
از دستِ تنهایی
به خش خشِ خود
میافتادند...
من که دوست داشتمت، پس جَفا بَحر چه بود
دل به بی راهه کِشاندی ، رَفتَنت بَحر چه بود
من هزاران شب و اَندوه به فِراق سَر کردم
این چنین خواستن و جا زَدنت لُطف چه بود
از کدامین ،شوق دیدار تو من جا ماندم
دل شیدا شُده ات ،خواسته...
هر شب در اتاقم خاطراتت را دار میزنم..