متن دلتنگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی
شب اگر مملو از یاב و خاطره و בلتنگی نباشـב،
شب نیست ڪه... هست..؟
شب بخیر..،
ای نبوבت موجب این همه בلتنگی בل...
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
هر جمعه دلم هوای کویت دارد
هر دیده سوا میل به رویت دارد
ترسم نرسم به کعبه ات دلدارم
چون حسرت بوییدن مویت دارم
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
من سکوت شب را بسیار دوست داشتم؛
پناهی که در آن، خودم را دوباره پیدا میکردم.
اما این برای قبل از آن بود که چشمان تو، تنها حکاکیِ همیشگیِ تنهاییهایم شود.
نمیدانم چه بر سرم آوردی که حالا در دل این سکوت، راه فراری از یادت نیست.
انگار بخشی از...
«وقتی عشق معنا شد»
روزی فهمیدم،
عشق یعنی نخواستنِ بیشتر،
یعنی دیدنِ او در هر جا،
حتی وقتی نیست.
تا پیش از آن، میخواستمش...
در کنارم، در صدا، در لمس، در روزمره.
اما عشق، از دیوارها رد شد،
از زمان گذشت،
و آرام نشست، در گوشهی جانم.
دیگر او را...
«سکوتِ میانِ ما»
گاهی میترسم...
نه از فاصله،
از آرامآرام محو شدنِ صداها.
از آنکه یک روز، پیامهایم،
دیگر لبخند نیاورَد روی لبهایت.
از آنکه دلتنگیام برایت عادی شود،
مثل هوایی که هر روز نفس میکشی، بیآنکه حسش کنی.
من زنِ صبوریام،
اما صبر، همیشه بیصدا نیست؛
گاهی صدای خفهی...
«عشق از فاصله»
تو آنسوی زمین نفس میکشی،
و من، در اینسو، به هوایی که از تو میآید زندهام.
میگویند فاصله سرد میکند،
اما من هر شب از گرمای صدایت خوابم میبرد.
در این رابطه، لمس نیست، آغوش نیست،
اما عجیب است ،
گاهی در میان سکوت صفحهی خاموش،
حضور...
«آرامِ جانم»
دلم
آرام
تو را
صدا میکند،
نه بلند،
نه عجول،
مثل نفس
وقتی
شب
به سینه مینشیند.
تو دوری
و من
با فاصله
کنار میآیم،
اما دلم
نه…
دلم
راهِ نزدیکتر را
بلد است.
دوستت دارم
نه شلوغ،
نه پرهیاهو،
دوستت دارم
مثل گرمایی
که
یواشیواش
تمامِ تن...
دلتنگی یک "شماره" در گوشیِ توست
که زنگ نمیزند به این آسانی...
بـہ یاב خاطرات او...
شبم پر شـב ز בلتنگی.
غم בلتنگی تو یـڪ בم رهایم نـڪنـב.
مگر آن شب ڪه جان فـבا شوב בر ره تو...
برشی از غزل ۵ کتاب آوای احساس:
چِقَدْر ثانیههایم، گرفته بویِ تو را
به هر تپش، دلِ من، دارد آرزویِ تو را
تپش، تپش، دلِ من، میتپد به عشقِ تو باز
نفَس، نفَس، تبِ دل، کرده جستجویِ تو را
قربانی لحظه هاست
ثانیه های بی تو
چه دیرمی گذرد
ساعت دلتنگی
مگر بـہ وقت مرבنم،
تمام شوב تمام בلتنگے تو...
دلتنگ که باشی ،
بهار هم بوی زمستان می دهد.
همیشه میابمت در آن
دلتنگیهای که آخرش اشک میشد
و امروز من
از همین دورهای دور
آغوش میگیرمت
شاید که احساسم کنی
شاید توام دلت تنگ شد
نمیفهمم چرا اینقدر سخت و پیچیدش میکنید زندگی رو؟! چرا فکر میکنید تو یه مسابقه هستید؟! مگه شما اولین انسان های رو کره زمین هستید یا قرار آخرینش باشید که اینقدر همه چی به خودتون سخت میکنید و از سرگذشت گذشتگان هیچ درسی نمیگیرید!
زندگی برای برنده شدن نیست
زندگی...
و من هربار مراسم ختم و پایان عمر کوتاهت را با عروسک هایت برگزار کردم،آنهایی که قلب های پنبهایشان را انگار به لحاف دوزی داده بودی و جیگر های سفید رنگشان از داغ تو آتش گرفته بود...
مینویسم از برایت…
نه که چیزی بگویم، فقط میخواهم فاصله را کُند کنم؛ حرفهای نگفته را مثل چراغی جلوی راهت روشن کنم.
میدانی؟ از وقتی رفتی، زمان شکل دیگری گرفته. روزها از کنارم رد میشوند، اما قلبم هنوز همانجا ایستاده؛ سرِ راهی که شاید یک روز دوباره از آن بگذری....
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
صدایت را در خیالم بافتم،
خندههایت را در چشمهایم کاشتم.
بوی پیراهنت مرا میبرد؛
از غربِ دلتنگی تا غربِ بیخبری.
تا جایی که دلتنگی هم
نمی تواند نام تورا فراموش کند...