شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد
ای آخرین شادمانی !
ای هوای بارانی !
ای زورق رها در کرانهی دریای خیال !
چیزی در تو مرا به جاهایی میبرد،
که هرگز نرفتهام.
گمانم من، دلیلی دارد این دلگیریِ مردم
ندارند دفترِ انشای خود را، اکثر مردم
همه، از ازدحام درد می خندند
خدا هم گمشده، در خندهی مردم
کسی از درد خود، چیزی نمیگوید به همسایه
به جز تحقیر نمی روید، دگر چیزی در اندیشه
زمین در دایِرِه چرخید و ما را،...
بس خیالش در سرم بوده، سرم را خورده است
دختر زیبای دانشگاه علامه، دلم را برده است
گفتم همه چیزم بخدا اوست ولیکن
جای الف اوست اگر دال بیاید
دلم بهانه ای میخواهد ابری
ببارم تهی شوم از تنهایی
امیر حسین کلماتی پور😅🤎
صاحبِ خانه به روی عرق پنجرهها
اول اسمِ غریبهای ، نگارش کرده
صاحِبِ خانه همانا، غذایش سوخته؟
دهن پنجره تا نصفهی شب، وا مانده!
در مبانیِ حقوقِ ترمِ سوم خواندهام
آنچه دزدی بوده برگردد، به صاحب مال خود
بوسه من برداشتم از کنج لب هایت نفس
قاضیات مجبور کرده، تا که برگردانمش
کاش،
آرام آرام نمیرد،
هر آنچه که بوی دلخوشی می دهد…
تو صبر کن ...
شاید سخت باشد اما ممکن ست
بلاخره یک روز یک جایی کاکتوس زندگیت شروع به گل دادن می کند ...
خبرها رسیدند
و بهار
یاد گرفت
چطور
با آتش
شکوفه بدهد…
رسالت من این است
که تو را
سالم از میان آتش و خون
به باغ سفید صبح برسانم.
در اوقاتی هستیم که
شادمانی و شوق
بیجان و بیرمق
در اعماق وجود
سنگر گرفتهاند !
نبینم اشک نشسته
روی صورت نازت
عزیزم من بمیرم
نبینم بده حالت 💝💝💝
برای دیدن تو....
هنوز ،
زیر همین آسمان کم اُجرت
چشمهابم را می فروشم
چشمهایت کویر شب
ستارهام را دزدیدی
حالا آسمانم خالیست
از تو ست،
باد جنوب میوزد
نام تو را میبرد
روی شنهای دلم
رد پایت مانده، گرم
تو رفتی و ماه
نیمهکاره ماند
نیمه دیگرش
در سینهام میتپد
لبت خندهای زد
گل شد کویر
من هنوز تشنهام
از آن باران ناگهان...
در جمع هستم، اما تنهایم
صدای خندهها از دوردست
است و من،
غرق در سکوتِ خودم،
با زخمهایی که هیچکس
آنها را نمیبیند.
هر روز بندهای تازهای بستهام،
نه به دست دشمن،
که به پای خودم.
رهایی و شادی
کلمهایست که تنها در
خوابهای بلند شنیدهام.
کبوترم را بستهاند به قفسِ خیالات،
بالهایی که هرگز باز نشد،
آوازِ آزادی بخوانند.
زندهام، اما مرده،
در شهری که تو نیستی
و هیچ نوری ندارد.
دادگاهی در ذهنم برپاست
قاضیاش سکوت است
و من، متهمِ بیگناه، گوش
به فریادهای بیصدا دادهام.
هیچ کس نیست،
حتی خودم،
که صدایم را بشنود.
کلیدِ زندانم گم شده
اما دروازهها بازند
مردم میگذرند،
مثل سایههای بیصدا،
و من، در لانهی تاریکی،
چشم به درختِ بیبرگ دوختهام،
تا شاید روزی پَرهایم رشد کند.
تو سنگ
من چاه
و عشق دیوانه ای
که تو را
در دل من انداخت
حرف هایت دانه بود که پاشیدی
روی احساسی که شخم زده بودی
لامصب
مترسکی جای خود می گذاشتی
کلاغ ها ...
تمام حرف هایت را بردند