متن فراق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات فراق
دلم ز شوقِ تو لرزید و بیقرارم کرد
نسیمِ نامِ تو سرمستِ روزگارم کرد
هزار بار ز هجران رسید جان بر لبم
امیدِ وصلِ تو هر بار استوارم کرد
شب از هجومِ خیالت گریخت خواب ز چشم
خیالِ دوریِ تو سخت سوگوارم کرد
به شوقِ یک نظر از چشمِ مهربانِ...
سوختی بال و پرم پروانه میخواهی چکار
شمع گشتم در فراقت لاله میخواهی چکار
ڪه ویرانه گشته ام בر فراق او...
همین یـڪ בانه جان بوב בر تن مـا،
ڪه آن هم از فراق و בوریت ترڪ مـا ڪرב...
از فراق و دوریت غمگین و تنهایم ولی
با خیال هر شبت درگیر رویایم هنوز
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِخسته به طوفان نرسید
گرچه گفتند: بهار برسد مال منی!!
قصه تمام شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت، ولی عشق به وصال نرسید
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
شب یلدا شد و دل از فرقتت بیمار شد
نم نمک پاییز رفت و صحبت از دی، آغاز شد
برگ برگ تک درخت پیر در کنج حیاط
از غم دوری تو بر روی خاک آوار شد
بغض پنهانی، ست در پشت سکوت سردِ دِی
گریه هم این روزها نرخش به...
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
دوباره بیدم و سرشاخههام لرزان است
دلم تکیدهترین میوه ی زمستان است
سکوت کرده ام و چون نسیم میگذرم
اگر چه حنجره ام میزبان طوفان است
من و تفال تلخ سکوت سردی که
بدون قهوه چشمت نصیب فنجان است
صدای چلچله ها با تو رفت از این خانه
ولی هنوز...
فراق، مرگی کوچکیست
و
مرگ، فراقی بیپایان...
چه کنم که از فراقت همه شب به سجده گفتم
که اگر رسد دو دستم به کمان تارِ مویت
نه نماز میشناسم، نه دعا، نه قبله دیگر
همه دین من تویی و دل من حریم مویت
از وقتی که تو به کنارم نیستی،
دنیا در سکوتی مرگبار محتضر شده است!
و باران غم و اندوه
قطره قطره بر زندگانی من بارش گرفته است.
عجیب سوگی بود
فراق ننوشتن
و مهجوری چشمان در غربتی عجیب
چشم و دل و ذهن همه باید درکار
تا که یک جمله توانی نوشت
خدا کوتاه سازد عمر ایام
جدایی را...🍂🍁
ماه،
پس از تو تنها یک شکایت داشت.
ای پنجرهی گشوده به معراج !
چه زود بسته شدی…
حال وهوای شهر دل از غصه لبریز است
وقتی نباشی قصه ی کوچه غم انگیز است
برگرد وچون سابق بگو که دوستم داری
باز آ ، که فصل عاشقی ها بی تو پاییز،است
در انتظار آمدنت
لحظههایم را کشتم
حالا مرا
به قصاص محکوم کردهاند
بیآنکه بدانند
من در تمام نبودنت
هر لحظه
جان میدادم
دل ز سودای تو در رنج و بلا افتاده
جان به امید وصال تو به فنا افتاده
آتش عشق تو در جان شرر افکنده است
گوهر عقل ز دریای دغا افتاده
چشم گریان من از هجر تو خون میبارد
سروِ امید من از جورِ جفا افتاده
در شب هجر تو...
دل ز اندوهِ فراقت گشته بیتاب و حزین،
جان به لب آمد ز هجرت، ای نگار نازنین.
آتشی افتاده در جان، از غم دوری تو،
اشک حسرت میفشانم، بر رُخ چون یاسمین.
در شب تاریک هجران، ماهِ من پنهان شده،
نور امیدم کجا شد؟ ای فروغِ عالمین.
خاکِ ره گشتم...
دل به سودای وصال تو دمساز آمده
جان به امید کرمهای تو ممتاز آمده
خاک پای تو شفاخانهی هر دردی بود
باده از جام نگاهت همه اعجاز آمده
سایهی زلف پریشان تو آرامگهی
که به آن خسته دلان ره سوی ابراز آمده
آتش عشق تو سوزانده همه هستی من
این...