متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
از وقتی که تو به کنارم نیستی،
دنیا در سکوتی مرگبار محتضر شده است!
و باران غم و اندوه
قطره قطره بر زندگانی من بارش گرفته است.
شده یک شب
نفسَت ترک بردارد
مثل شیشهای در باد
شده بغضت
چون سنگی در گلو گیر کند
و نتوانی بگویی:
ای سایه، کجای جهانم ایستادهای؟
شده قلبت
به طوفان بیفتد
موج پشت موج
و طاقتت
مثل طناب پوسیده پاره شود؟
میدانستی
ردّ تو
مثل خالکوبی بر استخوانم مانده است؟...
عاشقم
عاشق بر قل قل سماور
سمفونی بی نظیر
برای دلهای تنها
و یک حس زندگی
قل قلش اکسیژن تنهایست
گناه من چیست؟!
پروانه، شمع را گم کرده است
دشت از دست دریا دلگیر است
و پنجره، به سر کوچه با اندوه مینگرد...
من که میخواستم
کوزهی بطلان زندگانی را پر از ترانه بکنم،
گلهای خسته را در بستر باغ بخوابانم،
آب را قلقلک بدهم
تا که باران به قهقه...
جغد نفرت
بر جان روشنایی آواز میخواند
دستم را زیر چانهام میگذارم
به نگهبانی اهریمن بر این خرابه خیره میشوم
...
و من در گوشهای دست به کار میشوم
و قبری برای خودم میکنم
تو نیز در کنارم نشستهای و
گمان میکنی که در حال بازیام.
گویی
او همهی دارایی تو بود
در همهی زمان ها...
ما از تبار پنجره بودیم
ما از تبار پنجره ماندیم
یک عمر آه کشیدیم و مُردیم
در حسرت کبوتر چاهی...
تمام فنجان های قهوه دروغ می گفتند
تو من را دوست نداشتی !
انگار دلت میخواهد که یادگار باشی نه
ماندگار .
نه مکان
نه زمان
از هیچیک
خیری نرسید به ما
ما عقربهها
که در تُنگِ بیحوصلگی
شناکُنان
به دورِ خود میچرخیم.
خانه را بوی انتظار گرفته است
بوی شورِ خستگی
بوی موجِ بیوطنی...
نبودنت جور دیگریست؛
مثل فکر کردنِ من به تو
در کوچ تنهایی...
مرا که از پرده ی شب
به تو پناه می آورم
ببخش...
به زلال آب، به هوهوی بنفشِ
یک شعله
به آواز قفسی
که از گنجشک پُر است
به عاشقانه های فروغ که باد
در گوش دختر همسایه
لب می زد
مرا که اینگونه بی تاب توام
ببخش...
#رویا_سامانی
۲...
دوستت دارم،
اما نگفتم؛
زبانم توانِ شکستنِ جهانی را نداشت
که میانِ پلکهای تو
و خاطرهی گمشدهام
نفس میکشید
دوستت داشتم،
نه با واژه،
با نگاهِ طولانی به لیوانِ نیمهخالیِ آب،
با بستنِ آرامِ در
تا خوابَت نلرزد
دوستت داشتم
در ساعتهایی که نمیآمدی
و من
آمدنت را
از چینِ...
بسمه تعالی
مثلِ خــامان ، چون نظر بر ماهتـاب انداختیم
تا سحر ، مشتِ نمک بر چشمِ خواب انداختیم
قلبِ روی اَندود را شستیم با آبِ طلا
نور بر آبِ روان ، چون ماهتاب انداختیم
چشم را بستیم بر سرچشمه ی آبِ حیات
تشنه لب ، خود را به دریای...
دلم تنگ شده است…
مثل ماهی برای دریا ...
مثل پرنده برای پرواز..
تنگ تر از باغچه که به باران می اندیشد
عشق تو،
مثل نفسِ گرمی است
که در حنجره ی یخزدهٔ صبح جاری میشود.
کاش میآمدی…
من و تو،
دو نقطه بودیم در یک سطر بلند…
حالا فاصله،...
باز،
در این دوریِ همیشگی،
روزها نو میشوند…
هر ثانیه،
برگی است که از تقویم دل کنده میشود
و باد،
آن را به کویر میبرد.
راه،
ریسمانی سرد است
به گردنِ روزهای تکراری.
تو نبودی…
و من،
در ایستگاههای خلوتِ ،
ساعتها
قطارهای سوختهی خاطرات را
تماشا میکردم.
کاش باد،...
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه...
زندگی کجاست در گرگ و میش
سپیده و طلوع...
بوی نان داغ نمیآید...
و نیز صدای پای عابران ..
صدای همهمه همسایه...
آواز بلبلان..
زمزمه جویبار ..
عطر بابونه و نعنا ...
و...
و دستی که با پیاله ی سفالی در آب فرو رفته است.
محروم مانده ام
در آغاز...
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
بدون تو
من بهار و شکوفههاشو نمیخوام
تابستون و آفتابشو نمیخوام
و پاییز و برگهاشو…
و حتی زمستون رو با برفاش نمیخوام!
روزگارم چون دریای غمی بود که ساحلی غمگین تر داشت