متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
روزی دختری با شوق مرا در آغوش گرفت
هنوز بوی عطر تنش یادم هست
همه چیز خوب بود
تا روزی که نمیدانم چرا گریه کرد
روزی که کسی انگار رفت
من از آن روز یادآور بدی بودم
رهایم کرد
حالا موندم توی انبار
پر از گرد و غبار
بدنبال بوی...
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
شبیه ارگِ مغروری که ویران شد درونِ بم
تو رفتی و دلم جا ماند در آوارِ تنهایی
شبیه برگِ مسمومی که جنگل را به آتش زد
رسید از راهِ چشمانت شبِ تردیدِ رسوایی
به تاریخِ غمم هر صفحه را با نامِ تو بستم
که شاید کم شود از زخمِ این...
دری که روو به “آمدن” باز میشود پشت به “رفتن” بسته خواهد شد، تو میآیی تنهایی میرود.
💙💙✌️
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای...
از ازل در گوشه ای تنها، بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
<غریب>
و روزی از او پرسیدند :« به دنبال چه میگردی ؟»و او به پاسخ به آنان گفت :« به دنبال کلمات » و وقتی منظور او را جویا شدند گفت :« چه منظوری ؟ مگر می شود کسی به دنبال کلمات بگردد و منظوری داشته باشد ؟» به او...
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
خیابانِ عصر
پُر از پاهای بیقرارِ سایههاست.
چراغها یکییکی
چشم میگشایند
تا تنهاییِ من
درازتر شود…
از پیادهرو
بوی نمِ بارانِ دیروز میآید
و من
بیآنکه کسی را صدا بزنم
آهسته
نام تو را تکرار میکنم.
سکوت
روی نیمکتهای ایستگاهِ اتوبوس نشسته
و کسی نیست…
فقط باد
صفحۀ روزنامههای رها...
جهان زندان تنهاییست باور کن!
زمین تا هست بد جاییست باور کن!
اگر در زمهریر غصه میسوزی
ببین بعدش شکوفاییست باور کن!
بخند و مهربانی کن که از دنیا
همین تفسیر داراییست باور کن!
مرا پیدا کن از هر کوچه در باران
که این غربت تماشاییست باور کن!
کسی با...
اگر انبوهی از انسان ها هم با من همراه شوند،من تنها هستم چون تنهایی،تنها ترین همراه من است..
تنهایی،آه که تنهایی ورقی که نه بلکه بیشتر از نیمی از کتاب زندگیم است وقتی کتاب را می گشایم تا نم باران بر روی آن بنشیند، خورشید با او هم صحبت شود و سپس ماه و ستارگان...
تنهایی هنوز رفیق شب های من است
در جاده ی تاریک راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
دنیایی از فکرهای پوشالی و مبهم
دربرزخ کابوس یک قلب پر ازریش
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
همه میروند تنهایی میماند تنهایی را به این خاطر دوست دارم
پشت پنجره اولین برف زمستانی را نگاه میکنم
خانه گرم گرم است اما بدنم از سرما میلرزد
نمیدانم از برف است یا از تنهایی
برای خود چای میریزم پتو را بدورم میپیچم شاید کمی گرم شوم
بی فایده است دستانم پاهایم چون تکه ای از یخ سرد سردند
به تو...
حکم این شهر برایم قفسی تاریک است
مرز دلتنگی من مثل پلی باریک است
حس پرواز مرا بال و پری شاد نکرد
دل ویران مرا یاد کسی آباد نکرد
در دل آشوبی من ثانیه ها تقدیرند
اشک هایم گله ای نیست که بی تقصیرند
دلم از شلوغی شهر شما می...
یک صندلی
برابرِ دریا
دریای خالی از ماهی...
تا سپیده
حرفهای زیادیست
برای صید
از کودکی تا بزرگسالی
از درد دل با لولو
تا درد دل با آینهها
از:
«تنهایی
چشمها را آبدیده میکند»
تا:
«من مردهام،
شما به رویم نیاورید!»
به هر سو میروم، یاد تو پیداست
دلِ من بیتو در غربت، چه تنهاست...
این سـڪوت و غم و تنهایـے و شب،
آغــوش تــو را مـے طلبـב...
בر سکوت شب تنهایے من،
خاطرات چشم او پنهان شـבہ.