متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
بی قـرارم بــی تـــو از گلهای زنبـــق بــو بپرس
از دل بی تـــاب و از شـــب ناله ی کوکو بپرس
شــــک نکن زنـــدان تنـــهایی شـــده دنیای من
از غمـــی که جـــای تــو زد در دلم اردو بپرس
ابـــرهای بی کســـی بر دشـت دل باریده است
پیچـــکی پر غصه ام از...
باران درون
«ساده انگاشتی این بارانِ درونم را...
گفتی دیوانه،
اما نمیدانستی این «آشفتگی»،
تنها انعکاسِ تنهاییِ من است در آینهای که تو،
هرگز آن را درست ندیدی.
ما از دو دنیای متفاوتیم؛
تو در فکرِ حلِ مسئلههایِ خودی،
و من... در حالِ تحملِ دردی که
برای تو، حتی قابلِ...
قضاوت
«آسان قضاوت میکنی،
بیآنکه بدانی در این «بودن»ِ پر از تردید،
من چه سهمی از تنهایی را به دوش میکشم.
تو سرگرمِ عبور از مسائلِ خویشی،
و من... تنها تماشاگرِ دیواری هستم،
که تو با بیتفاوتیات،
میانِ قلبِ من و آرامشات ساختهای.»
۶.
«آنقدر دردم را پنهان کردم
که فکر کرد آرامم...
او ندید که پشتِ هر لبخند،
چقدر تنهاییِ من، تکرار میشود.»
۷.
«دنیایِ او،
جایی برای دردهایِ بزرگِ من نداشت...
و من، در سکوتِ مطلقِ خودم،
به سوگِ مهربانیهایی نشستم
که دیده نشد.»
۸.
«میانِ "باید" و "شاید"هایِ من،
او...
بعــــد تـــــو،
تنهــا تنهـایی بوב ڪه تنهایم نگذاشت...
غریبم
نه از روی زمین
از روی دل
جایی که رفتم
کسی زبانم را نمیفهمد
نه حرفم را
نه سکوتام را
تنهایی را دوست ندارم
اما عادت کردهام
مثل درختی
که وسط کویر
تنها ایستاده
و باد
همیشه از پشت میوزد
تنهایی
مانند یک صندلی است
که کسی
روی آن نمی نشیند
تنهایی تاوان ذات خوبه
تنهایی ام بویِ تورا میدهد
نیستیُ من در رویا
قهوه یِ تلخ را
با بوسه یِ شیرینَت مینوشَم.
گاهی آدم دلتنگ نمیشود
فقط سنگین میشود
انگار کسی دانههای شن ریخته توی جیب روحش
بیصدا راه میروی
بیصدا نفس میکشی
بیصدا میمانی برای کسی که دیگر نیست
صبح که میشود
چای را تلخ میخوری
نه از عادت
از اینکه یادت میآید
قند را کسی باید بریزد که نیست
روزی دختری با شوق مرا در آغوش گرفت
هنوز بوی عطر تنش یادم هست
همه چیز خوب بود
تا روزی که نمیدانم چرا گریه کرد
روزی که کسی انگار رفت
من از آن روز یادآور بدی بودم
رهایم کرد
حالا موندم توی انبار
پر از گرد و غبار
بدنبال بوی...
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
شبیه ارگِ مغروری که ویران شد درونِ بم
تو رفتی و دلم جا ماند در آوارِ تنهایی
شبیه برگِ مسمومی که جنگل را به آتش زد
رسید از راهِ چشمانت شبِ تردیدِ رسوایی
به تاریخِ غمم هر صفحه را با نامِ تو بستم
که شاید کم شود از زخمِ این...
دری که روو به “آمدن” باز میشود پشت به “رفتن” بسته خواهد شد، تو میآیی تنهایی میرود.
💙💙✌️
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای...
از ازل در گوشه ای تنها، بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
<غریب>
و روزی از او پرسیدند :« به دنبال چه میگردی ؟»و او به پاسخ به آنان گفت :« به دنبال کلمات » و وقتی منظور او را جویا شدند گفت :« چه منظوری ؟ مگر می شود کسی به دنبال کلمات بگردد و منظوری داشته باشد ؟» به او...
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
خیابانِ عصر
پُر از پاهای بیقرارِ سایههاست.
چراغها یکییکی
چشم میگشایند
تا تنهاییِ من
درازتر شود…
از پیادهرو
بوی نمِ بارانِ دیروز میآید
و من
بیآنکه کسی را صدا بزنم
آهسته
نام تو را تکرار میکنم.
سکوت
روی نیمکتهای ایستگاهِ اتوبوس نشسته
و کسی نیست…
فقط باد
صفحۀ روزنامههای رها...
جهان زندان تنهاییست باور کن!
زمین تا هست بد جاییست باور کن!
اگر در زمهریر غصه میسوزی
ببین بعدش شکوفاییست باور کن!
بخند و مهربانی کن که از دنیا
همین تفسیر داراییست باور کن!
مرا پیدا کن از هر کوچه در باران
که این غربت تماشاییست باور کن!
کسی با...
اگر انبوهی از انسان ها هم با من همراه شوند،من تنها هستم چون تنهایی،تنها ترین همراه من است..