متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
سهم من از تو و دنیات.
فقط حسرت دیدارت بود.
تو نقطهای در نقشهی وجودم،
و من مسیری بیپایان…
که به هیچ جا نمیرسد.
هر رفتنی، جهانی را با خود میبرد،
و من در همان جهانِ خالی، تنها قدم میزنم…
دستهایم به تو نمیرسد،
اما قلبم همیشه دنبال توست…
من و خاطرههایت،
روی سکوت دیوارها نشستهایم…
من شبیه سایهام،
که دنبال تو میدود
اما هیچگاه به تو نمیرسد…
لمس کاغذ تنهایی*
برایم بنویس
تا انگشتانم
روی پوست سردِ کاغذ
راه بروند،
و تنهایی ام
به خطوط تو بخندد
دوستم بدار،
تا در این جنگِ بی پایان
من سکوت صلح تو
باشم...
به قدرِ زخمهای دل، جوانی را رها کردم
ز تظاهر، خستهام، رو سوی جانان کردهام
دگر این چهرهی خندان، نقابی بود بر جانم
ز بس پنهان نمودم درد، خود را نیز گم کردم
بین من و تو جهانی از فاصله هاست
هر بی خبری نشانی از فاصله هاست
خشــــکیده اگر بـــاغِ نـــگاهم بی تو
از خلق بَد و خزانی از فاصله هاست
آنگاه که چنان فرشتهی مرگ
با عشقت،
قلبم را از سینه بیرون کشیدی و با خود بردی
گمان میکردم که
در آشیانهی قلب خودت
جایش خواهی داد!
یا چون نهالی نورس
با چشمهی چشمانت آبش خواهی داد و
تشنگیاش را فرو نشانده و سیرابش خواهی کرد
...
چه میدانستم تو...
آنچه غیر قابل تحمل بود انسانها بودند نه زندگی
چه احساسِ دلم نالان شد و، بیتاب!
دمادم شد، دلِ جامِ درونم، آب!
دلم سرد است، از بیمهری دنیا؛
نگاهم باز، بالاهاست؛ تا... مهتاب!
لباسی نو بر تنِ انتظار پوشیدهام،
قرار بود بیایی...
نیامدی،
اما هنوز زیبا ماندهام.
شد بعدِ تو دل یتـیم می دانی تو ؟!
حــالِ غـــزلم وخــیم می دانی تو؟!
از لــحظه ی رفتنــت رباعــی هایم
شــد بر غــمِ تو مقیم می دانی تو؟!
قسمت نشد قسمت شود قسمت ما آغوش او
گذر نمیکند چرا..؟
خیال تو ز حال من
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند...
وقتی توو دل میپیچه
موجِ صدای گریه
وقتی که من محو میشم
تویِ هوای گریه
وقتی که من ذوب میشم
تویِ فضای گریه
وقتی که من میمیرم
با هوی و های گریه
دیگه میدونم برات
یه کاهِ رفتنیاَم
میخونم از توو چشمات
نگاهِ رفتنیاَم
دیگه باید بدونم
نمیخوای پیشت بمونم...
آفتاب دگر طلوع نمیکند،
شهر تاریک شده،
خانه، از نبودنت فرو ریخت
برگرد و به زندگیام روشنایی ببخش.
من مثل شب...
با چراغهای روشنِ خانهٔ تان قهرم...
با آغوشی که دیگر سهمِ من نیست.
چرا غرقِ خودت کردی دلم را؟
تو که: از دم، درونت بیصفا بود
بی خبر از حال مایی،
آخر به کدامین بهانه..؟