شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
خواستم این زندگی معنا کنم اما نشد
اشک را در دیده ام حاشا کنم اما نشد
خواستم تا در نگاه سرد و چشمان غمین
طرح لبخندی را بر لبِ دنیا کنم اما نشد
خواستم یک شب به جای مادری
نَم نَمِ اشکم به دل اخفا کنم اما نشد
درد و...
دیدی که چگونه عشق از راه رسید
آن شعله و آن زبانه تا ماه رسید
آن شور که مُرده بود و مدفون شده بود
با آمدنت دوباره ناگاه رسید
دریا شده ام وسعت دریایم نیست
لبریز دویدن شده ام پایم نیست
مابین شدن یا نشدن افتادم
چون مرغ مهاجر شده ام جایم نیست
قرار بود درمان باشی و درد شدی
اصلا بگو درمان کدامین درد شدی
از ما گذشت و تو فقط سرد شدی
گَرد شدی مرگ شدی
آتشین رُخ چهره اش را در سحر
در می آورد از درونِ شرقِ شاد
چهره ی کوه از وَرای اَبر و مِه
شد نمایان با تکاپوهای باد
گل نرگس تو را من دوست دارم
طلا نه مس تورا من دوست دارم
بود تاج تو زرد وساقه ات سبز
گل پرحس تورامن دوست دارم
با یاد تو امروز نوشتم غزلم را
با این غزلم خوب کشیدم مثلم را
ای ماه شب تار دلم عاشقت هستم
باعشق تو دم کرده ام این چای وهلم را
عاشق چه کند گر ندهدآب گلی را
در جوی توافکنده ام این دسته گلم را
دریا بود عشق توو من...
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
با خیالت روزگارم در نبودت سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من
آواره شد
کاش چشمانت بماند گریه ام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و...
اشنای امروز شما خاطرات دیروز من است
امان از اشکی که حرف ها دارد
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
سوختن مرا دیدی سوزان تر شدی
بیا به نام خودت انقلاب کن بانو
و برای شادی قلبت نماز کن بانو
شکسته بغض تو در کوچههای خاموشی
بگو به قافلهٔ غم پرواز کن بانو
به زخمهای دلت مرهمی نمیبینی،
برخیز دوباره زندگی آغاز کن بانو
تمام شهر اگر با سکوت همراه است
تو فریاد شو و عشق...
من تشنه ی شعرم با غزلی مرا سیراب کن
"عاقلی بودم که عشق آمد اَمانم را گرفت
بند بند جسم و جان و استخوانم را گرفت"
مثل شمعی در فراق روی ماهت سوختم
شعله ی این دردِ آمد خانمانم را گرفت
اشک هی می ریخت از چشمانِ خیسم بعد تو
گوهر غلطان دریا بود و جانم را گرفت
سوختم...
تا دیگر بارِ تو را می بینم
مثلِ هر بارِ دیگر غمگینم
کی شود بار دیگر باز آیی
من از آن خالِ لبت گل چینم
قدر هر ثانیه را میدانم
قدر آن لحظه که نزدم بینم
چقدر مست و سرِ حالم من
با همه تلخ با تو ولی شیرینم
ثانیه...
بی محابا میزنم ساز تو رندانه برقص
چشم دنیا بشود کور تو مستانه برقص
چند روزی به همین بـَزم همه مهمانیم
بیخیال رنج دنیا تو جانانه برقص
تا گشودم چشم، دیدم عالمی مهمان توست
هر نفس در سینهام لبریزِ از ایمانِ توست
دل نلرزد بیسبب، از، لرزشِ پنهانِ من
از نگاهت عشق روید ، این دلم سامان توست
با نگاهی، فتنه در جانم فکندی ناگهان
عشق یعنی هر چه دارم زاده ی چشمان توست
بیتو حتی لحظهای...
چارهای باید نمود از، بهر این خاک کهن
آنچه در دل مانده بر جا، غمگسار زابل است
آسمانش هست خاکی و روان آبش ز دود*
،هیرمندِ* تلخ کامم درکنار زابل است
بوده آبش چون تگرگی سرد و شیرین در بهار
گشته هامون خشک و جانم در حصار زابل است
بلبلان...
خواهم که شبی سفر به سویت بکنم
یک شاخه ی گل هدیه به مویت بکنم
از لعل لبانت اگر شکر میریزد
خواهم که دلم عابر کویت بکنم
امروزهم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدودم به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه ی دنجی بدون یار
دنیایی پر...
گاه گاهی به دلِ
خستهی من هم برسان
دستخطی
که نشانم بدهد یاد منی ...
🍃🌸