شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است.
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است.
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست،
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق...
چه کسی می داند
که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیلهات را بگشا؛
تو به اندازه ی پروانه شدن، زیبایی.
همیشه میابمت در آن
دلتنگیهای که آخرش اشک میشد
و امروز من
از همین دورهای دور
آغوش میگیرمت
شاید که احساسم کنی
شاید توام دلت تنگ شد
غمت آمد و دل سرِ جاش نیست
به راهی بجز کوی تو پاش نیست
ز بی مهری ات گر چه بسیار سوخت
بسوزان دوباره، که پرواش نیست
در من، پاییزی جاخوش کرده
که دیگر فصل ها از دور
فقط دستی تکان می دهند..
گاهی
دلش خیلی که می گیرد،
با هم قدم می زنیم
با هم شعر می خوانیم
با هم گریه می کنیم..
خب چه کنم!
مهمان است و حبیب خدا
از طرفی
قرابت نزدیکی داریم...
✍️ justfor5436
دردی را دیدم که از پشت، پَرید روی شانه ام،
آنقدر سنگین بود که رسید روی زمین چانه ام
مکن باور که درد ، درد است از هر طرف
درد غریبه مهربان تر،درد آشنا آتشی در خانه ام
لب خشک و لرزانم از قعر چاه
به چاهی که کندم به بیل گناه
صدا می زند ای عظیم الرّجا
معینا مغیثا به من رحم آ
تفضّل بفرما و دستم بگیر
( خداوند بخشنده دستگیر )
گرفتی تو دستان یوسف به چاه
به آن عفّت و صدقش ای بار اله...
به باغِ جان، نهالِ عشق، نشاندم، ای نگار
به جایِ خارِ غم، گُل هایِ شادمانی، در بهار
تو گفتی این کویر، تشنهیِ بذرِ محبت بود
بِکِشتَمَش، به جان و دل، زِ مهرِ بی شمار
کنون ببین، که صحرا، چگونه شد گلشن
زِ هر شکوفه، رسد عطرِ دیدنِ رخسار
نماند دیگر،...
خود را رها کن از قفس پرواز کن پرواز
خورشید هم در قلب یک عاشق پدیدار است
گر لحظه ای امید را در دل کنی مهمان
امید دارم غصه پای چوبه ی دار است
ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﻗﻄﺎﺭﯼ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﺗﺒﺮﯾﺰ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺭﺩﯾﻔﯽ ﺍز ﺁﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺁﯾﻨﺪ
ﺷﺎﯾﺪ، ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ...
غزلِ مهتاب
دوباره عطر تو پیچیده در هوای غروب
دلم گرفته از این گریههای بیاسلوب
به هر ستاره سپردم نشانِ چشم تو را
که شایدت برساند به خوابهای نجیب
شب از حوالی گیسوی تو عبور نکرد
که ماه خیره بماند به آن طلوع غریب
دلم هوای تو دارد، شبیه بارانِ...
مهِ آرام
در دل دشت، نام تو پیداست،
با نسیمِ غریبِ شب همصداست.
ماه هر شب کنار پنجرهام
لبخندت، آینهدارِ نگاهِ ماست.
راهی از شاخههای خیس گذشت،
باز باران، هوای تو را میخواست.
دل من، خسته از سکوتِ خودش،
تا تو باشی چراغِ این شبهاست.
آه، اگر دستِ تو به...
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گِل شود و گُل شکفد از گِل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من🫂
<دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد>
تیرِ هجران در وجودم، سرِ او خبر ندارد
جانِ من بر لب رسیده، نفسم نفس نماند است
جورِ شبهای جدایی، سَرِ او خبر ندارد
چایِ بیلبخندِ من سرد، هوای خانه یخ کرده
آه از این حال پریشان، مگر او خبر...
که گفته که ماه ز خورشید نور می گیرد
خود خورشید به بزم تو شور می گیرد
غروب جمعه، انتظار و دست دعا
بر آستان خدا کعبه و طور می گیرد
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
بیا ای دوست این جا در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان این جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این جا باش و زن باش
بیا فانوس راهم شو
نسیم صبحگاهم شو
درون سینه آهم شو
بمون و قبله گاهم شو
شدی درخوابِ شیرین تاکنون فرهاد آیا؟
خودت را با نگاهی داده ای بر باد آیا؟
شده آیا بدانی عشق، رسواییست اما
در آغوشش بگویی هر چه باداباد آیا؟
شده صد چشم باشد در پیَ ات اما شَوی تو
به خشخاش نگاه یک نفر معتاد آیا؟
شده صیدی شوی تا اینکه...
چو شرح عشق، همچو غمی شد از دل بیتابم
از دیده بجوشد، موج غمی چون سیلابم
هر نفسم با یاد تو جان گیرد ،
گرچه ، در این دشت غریب گم گشته ام و نایابم.
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
دست جادویی شب ماه مرا دزدیده
دست در دست همه با مه من رقصیده
این سیه رو که شده عاشق و دلدار مه ام
در پس پرده ی شب ماه مرا بوسیده
دست بردار تو ای عشق من از دامن شب
تا بیایی و ببینی که دلم لرزیده
اندر حصارِ دشمنان ماندی چرا بی کس وطن
دارند تنت را می درند کفتار و گرگ زاغ و زغن
خواهند که آواره شوی بیمار و بی چاره شوی
تفصیل و صد پاره شوی ایرانِ من ایران من
ایران من ای مادرم ای خاک تو تاج سرم
ای کاش بمیرم ننگرم...