متن خاطره
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خاطره
از کنار خودم رد میشوم
بیآنکه بدانم
کدامیک از ما
هنوز منتظر توست
کدامیک پاییز را
پشت پلکهایش
پنهان میکرد
و در کوچهای
باریکتر از یک خاطره
گم میشد
فصل آمدنت را
به کدام فردا
بسپارم
وقتی آرزوها
خسته از ایستادن
به عقد زانوها
در میآیند
در ظلمتِ این شب، شبِ مستانه بمانیم
سرمستِ غمِ خویش، به میخانه بمانیم
دریا که نبودیم، به ساحل نرسیدیم
قطره شدیم، تشنه و دیوانه بمانیم
ما ماه نبودیم که در چشمه بتابیم
پرواز نکردیم که تا ابر شتابیم
در حسرتِ یک لحظه ی آرامشِ باران
ماندیم و فقط خیره به...
در ظلمتِ این شب، شبِ مستانه بمانیم
سرمستِ غمِ خویش، به میخانه بمانیم
دریا که نبودیم، به ساحل نرسیدیم
قطره شدیم، تشنه و دیوانه بمانیم
بال و پرِ یک خاطره ای که شده خاموش
تصویرِ تو و خیره به دیوارِ فراموش
پرواز نکردیم و به آفاق نرسیدیم
باران بزند بر...
تا میرسد غمت
چنان نبض و نفس را میپراکند
که دست باد
برگبرگ خاطرههای درخت را...
آغوشها، سنگرهایِ موقتِ ترساند
خاطرهها، گورستانهایِ خاموشی فردای تنهاییاند
لبخندها، ماسکهایِ تزویرگرمان اند
آرزوها، دروغهایِ دلخوشی
امید، جنازهیِ آرزوهای دست نیافتنی اند
اشکها، اعترافاتِ درماندگی اند
بخشیدن، تمرینِ تدریجیِ فراموشی ست
سکوت، فریادِ خستهایست که به مقصد نرسیده.
فردای ناکامی، قربانیِ امروزِ دلسوزِی ماست.
میدانم که در گمانت بیش از...
شعرسوم :نیمکت خیس
امروز
نیمکتی خیس بود
و برگهایی که
آرام روی آن نشسته بودند.
کسی آنجا نبود،
اما جای خالیِ تو
هنوز
گرمِ خاطره بود.
نشستم،
دستم را روی چوب سرد کشیدم
و به روزی فکر کردم
که کنار هم
به رفتوآمد آدمها خندیدیم.
آن روز،
پاییز تازه آمده...
پشت پنجره
نشسته است
پاییز
تا
مدل نقاشی ام شود
دریک
غروب خالی از خاطره.
خدا حافظ
ای
شیرین ترین خاطره تلخ .
کلکسیون کاکتوس ها، شده دور از تو افکارم
خوبه هیچکس نمیدونه ،که من گلخونه دردام
روی هر گلدون کاکتوس، یه خاطره شده مجروح
شبا رو فکر نمیخوابم, که گلدونی نیندازم
جانم ز تو از خیالِ تو میترسم
وز دیدن روی ماه تو میترسم
ایکاش نبود خیال تو خاطر من
از خاطره ی بدون تو می ترسم
و من
روزی
خواهم رفت از خاطرت
آن روز دیر نیست.
ساعت ها را
به دار آویختم
تا نشان ندهند
بی تو بودن را ...
من و غزل که گریه می کنیم
شیشه ها ، پر از غبار خاطره است...
در عصری دیگر درکوچه پس کوچه های شهر با پاگشایی نم بهاری، عطر بهارنارنج در هوا پیچید وگل بوته های خاطره جوانه زد.
پس از تو خاطره عاشقانه تعطیل است
پس از تو کافه و شعر و ترانه تعطیل است
به آفتاب بگویید که نور لازم نیست
به ماه نیز بگویید شبانه تعطیل است
کتاب های مرا یک شبه حراج کنید
نشست های شب دوستانه تعطیل است
هر آن چه دفتر شعر است...
خاطره
چیزی هست
که انگار نبوده،
ولی هست..
سینمده اگر وار نفسیم وار سنه خاطر
عشقینده اگر وار هوسیم وار سنه خاطر
آغلار منی گویما گوزه الیم رحم اله نازیم
واردور سینده آزجا سسیم وار سنه خاطر
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
روزگار نکبتی شده!
آنقدر که آدم دلش میخواهد
مدام به خاطرههاش چنگ بیاندازد
و آنجاها دنبال چیزی بگردد...
گنجی از خاطره ای کنج اتاق است مرا
که درین سینه بسی مهر تو جامانده هنوز ...
مگر بے رحم تر از خاطرـہ ها چیز בگر هست.
کـہ בلتنگیِ בل را بـہ نهایت برسانـב.
چون رود، روزها گذشت و بازنگشت،
دل را به موجِ خاطره نسپار.
جستجو مکن، که در غبارِ دیروز،
جز سایهای شکسته نمییابی.
آب دادم
به درختهایی
که سالها
در ترکِ خاطره
ریشه بسته بودند
شاخهها
بیفریاد
سنگین شدند
و سکوت
مثل میوهای خام
از شاخه فرو افتاد
انگار
چشمهای تو
از دور
برگشته باشند