متن پروانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پروانه
پروانه و شمع ✍🏻
پروانه را گفتند:
چرا به سوی آتش میروی؟
گفت:
او روشناییست.
گفتند: میسوزی.
لبخندی زد: و گفت
پروانه بودن،
یعنی نور را
حتی به بهای سوختن
دوست داشتن.
شمع آهسته گفت:
من نیز هر شب
برای روشن ماندنِ جهان
از خودم
کم میشوم.
آن شب،
نه...
پنجرهای، رویای نسیم را
برای پروانهای تعریف میکرد
که بر سر شانههایم آرام نشسته بود.
باید تنهاییام را ببوسم
و پروانهها را بیاموزم
که آزادانه در اتاقم پر بزنند
هرگاه که تمایل دارند
آنگونه که اتاقم وطن آنها هم بشود.
پروانه ام باش
برایت
باغی بزرگ خواهم ساخت
پر از گل های رنگارنگ
تا به هوای
گل های هرزه ی خیابان
بال بال نزنی.
نگاهت را
آرزو دارم
همچو پروانه ای
که
پر می گشاید
به شوقِ ستاره های اشک
و باران اجابت
تا
کیمیای عشق ،
مس وجودش را طلایی کند.
پروانه باش
زندگی کن
حتا یک روز
اما به زیبایی
محبوبِ من!
اگر روزی من نبودم؛
تو با دیدنِ شکوفههای بَهاری،
مَرا بهیاد بیاوَر...
با پرِ پروانهی بلومُورفو،
لحظهی غروبِ خورشید،
با دیدنِ ماهِ آسمان،
مَرا بهیاد بیاوَر...
اگر روزی دلتنگِ من شدی؛
با نُتهای موسیقیِ کلاسیک،
شنیدنِ صدای پیانو،
با رنگِ آبی،
مَرا بهیاد بیاوَر..
اگر زبانَم لال، روزی...
.
𝑰 𝒘𝒂𝒏𝒕 𝒕𝒐 𝒃𝒆 𝒂 𝒃𝒖𝒕𝒕𝒆𝒓𝒇𝒍𝒚 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒈𝒐𝒆𝒔 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆
𝒇𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓𝒔 𝒐𝒇 𝒉𝒆𝒓 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 ...
میخواهم پروانه ای باشم که به سمت گل های
آرزویش میرود ...🦋
حال چشمهایم خوب نیست
از این چهارسوی جغرافیا
آنجا که شکوفههای اجابت
پژمرده میشوند
و فریاد پروانهها را
تنها اجل میشنود
چه دردناک است
جایی که آرزوها
به اسارت میروند
و اشکهای نجابت
انعکاس تمام آینههاست
«صبحِ روشنِ عشق»
دیدم رخ تو، صبح دلم روشن شد
از پیلهی غم، بالِ من پروانه شد
یک بوسهی شیرین تو، جان را ببرد
مستی به دل افتاد و جهان، میخانه شد
شمع خود را در آیینه دید و آهی کشید که:
•چه حیف اینگونه آب می شوم، هر لحظه سایه ام از قبل کوتاه تر است و غم در دلم موج می زند!
در همین حال، پروانه خنده ای کرد وزمزمه کرد:
•پرتو نور تو گرچه گذراست اما خانه را روشن...
پروانه ای پشت پنجره اطاقم بال بال میزد
یک آن بی اختیار راهش دادم
روی گلهای اطاقم نشست
خواستم بپرسم چرا آمدی ؟برای چه آمدی؟
مات ومبهوت خود نمیدانست !!!
در هیاهوی ترسها؛تعصبات وباورها..... پر کشید ورفت
دلم هوایش راکرده
پروانهی پیلهپوشِ بالاجبارم
امروز به جرمِ زندگی بر دارم
تبریک برای آرزوی دیروز!
سی فوت برای شعلهی دشوارم...
مرا دعوت کن به پرسهای عاشقانه
در کوچههای بیقراری
کمی مرا قدم بزن...
که در اوج احساس پروانهای خود
گرمی دستان تو را میطلبم.
تو مرا شمع وجودی
همراه دلم باش
که سخت مبتلای تو اَم
ماهِ شب
از قابِ چشمانِ بسته میگذرد
و واژهها
مثل ماهیهای بلور
در ذهنم شنا میکنند.
بر شانهی باد
ردی از نقره میکشد
و خواب،
به شکلِ پروانهای تار
در نورِ او
ذوب میشود...
آنکه در صاعقه ی عشقِ تو افروخت، منم
حرفِ دلدادگی از شعرِ تـو آموخت، منـم
آنکه پـروانـه صفت، در دلِ آتشکـده ات
چشمِ خود را به نگاهِ تو فقط دوخت منم
پشت پنجره،
گلدانی ایستاده
با برگهای سبز و عطرافشان،
که هر شب
رؤیای پرواز میبیند...
و من تماشا میکنم
چگونه گلبرگهای سرخش
در آسمان اتاق
به پروانه بدل میشوند
و میرقصند...
فنجانِ قهوه را
بر میزِ چوبیِ خاموش میگذارم
و تو،
از لابهلایِ بخارِ داغ
چون پروانهای سپید
رها میشوی از پیلهی دوری.
خاطرهها،
چون دانههای قهوه
در آسیابِ مغز
آرام میچرخند
و عطرِ بودنات
تمامِ اتاق را
به یادِ تو میسپارد.
پنجره باز است
و باد
موهای تو را
از...
(تقدیم به بیماران پروانهای)
میخواهم نازک شوم
در واژهی زخم
در واژهی صبور
در واژهی زیبا
میخواهم تو را
عمیقتر لمس کنم
ای که دلت
نرمتر از هر مومیست!
بگو
چگونه بنگرم به پیلهی تنهایی
که با جهان
کنار بیایم؟
گلها
روی تو حساساند!
گلها
دورِ تو میگردند
بگو
چگونه...
زندگی را زیبا می بینم هرگاه به بال شگفت انگیز پروانه ها خیره می شوم
زندگی را پر عشق می بینم هرگاه به اغوش پر مهر مادر می روم..
زندگی را رنگار رنگ می بینم هرگاه رنگین کمانی زیبا در اوج اسمان پدیدار می شود
زندگی را پر ارامش می...
شاید صبح
پروانه ای است که
در کلاه آفتابگردان
پنهان است
من از نجوای پروانه،
در گوش گل،
دانستم:
«عشق»،
راز و نیاز است!