متن تنهایی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات تنهایی
عجب نوری؟!
عجب تابی؟!
عجب ماه و فتابی ؟!
دلا آن یار خوش تینت
ز کوه و غار
ز دشت تنهایی
چه وقت آید !!
سالها گذشت
و هنوز،
صدای آمدنت
از انتهای کوچه نمیرسد.
پنجرهها را گشودهام،
اما
از قابِ هر نگاه
چهرهی من برمیگردد،
نه تو.
به هر صدای عبور،
دلم میلرزد
و فرو میریزد
در سکوتِ کوچه های سرد.
کوچه باغی
که پر از خاطره بود
وخیالی که
گره خورده به آغوش تو
اما تنها...
از پس شیشه ها کردم
پر از بغض نگاهم میکرد
شکل یک قلب کشید
انگشتم
و نوشتم زیرش با اشک
نیستی
و زمین تاب ندارد امشب
حال من ناکوک
ناگهان ابر پر از...
دیوار،
تیرهای چراغ برق
سیم خاردار....
پشت دیوار
دیده بر آجرهای سالهای ماندگار،
میروم را
می نشینم گاه
می پرم با ابر
می دوم با باد...
زیر بارانی از خاطره از یاد،
تا باز شود آهنین درب
تو در آیی از گنه کرده و ناکرده زندان...
پشت دیوار هستم
بنویس...
فکرِ تو اَم
تو،
فکرِ همه؛
همهمه
فاصله انداخت
بینِ من و تو.
#آگرین_یوسفی
به رضـوانم چو دردوزخ،به دوزخ همچو در رضوان
بـه غـــــــم، در بــنـــــــدِ آزادم و آزادانــــه در زندان
به کیشِ صــوفیان کافر، به کافر مَسلَکان هم کیش
به میخانه،چو مستان مست ودور از دین و از ایمان
بـه پایِ دل بـه زنـجـیـرم، به زنـجـیـری نـه پـا بسته
به جان دلداده ی...
سوختم در آتشِ عشقت ولی
خاکسترم را دیدی و
بَر حالِ من خندیدی و
بر سوختنِ من بیشتر...
نیستی و این نبودنت
چونان تمام کردن سیگار است
در شب برفی سربازی
یا در گُلِ مستی
آخر تمنایی
و میبینی ،کف دستی که مو ندارد
حتی گفتن و فکرش پریشانم میکند
ولی به زیستش دارم
آدمی چه پیله،سازشی دارد
میانِ رنج و اندوهم کسی نیست
برای قلبِ من دلواپسی نیست
چنان پیرم در ایامِ جوانی
برای زنده بودن نفسی نیست
بگویید پیرِ دانایی بیاید
گره از کارِ پیران بگشاید
بگویید از سزاوارانِ ایام
یکی چون سعدی و حافظ بیاید
ز تو از هرکسی پرسیدم جوابم کرد
من این بیگانگی را پاس میدارم
زتن ها میرسد تنها
و از تنها به تن ها درد
چه این تن های اطرافم
چه این تنهای اطرافم
مرا این چار حروف کشتند
منم تنها ترین تن ها
شبهای تار، مثل سه تار شکسته ای
در های و هوی دنیا، بی های و هو شدن
ریختی ای دل به پای این وآن اشک ،ای دریغ!
دور تا دورِ تو جز مُشتی نمک نشناس نیست.
در میانِ همهمهی دوستانش قدم میزد.
تفاوتِ شلوغیِ آنها با دیگران این بود که بهجای باهم سخن گفتن، با خودشان حرف میزدند.
مردی با پیکری لاغر و قامتی بلند، سیگار برگی در دستش بود و با خود میگفت:
• «چرا گذاشتی بره؟ مگه چی برات کم گذاشته بود؟»
یا دختری...
ڪـہ نباشـے...
زنـבگـے بـے تو ڪܩـے سخت گذر خواهـב ڪرב.
بیا بمان نرو.
ڪه مرا میل زندگـے نیست بـے تو.
بیهوده می پنداشتیم زندگی....
تو در تلاطم باران وما در طوفانی از تشویش تو را رَج میزدیم ،
فصل ها را چگونه انگاشتی و لحظه ها را چگونه به خوردمان دادی...،
وَهم و گمان ما ، از نقاشی به تصویر کشیده رنگارنگ تو، در بوم نقاشی چیزی فراتر از انتظار...
گاهی
تمامش همینه
گاهی بی پرده
گاهی بی ریا
گاهی میشه و تو میشی همراه من توی هر راهی
گاهی تو تمام زندگیمیو، من میشم همراه همیشگت
گاهی تو میری توی دور دستا میشه ب اندازه ستاره ی آسمونا
گاهی دلم میگیره از تنهایی، گاهی میشی تو منجی من در...
چگونه انصاف است،
بدون تو زیستن.
خواهی دید
دلتنگ ما هم می شوی یکبار خواهی دید
طی می شود این گرمی بازار خواهی دید
در جاده های لعنتی حرف از خوشیها نیست
طی می شود این راه لاکردار خواهی دید
وقتی تمام سرخوشی ها رفتنی هستند
غم می شود در سینه ات آوار خواهی دید
دار...