شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
و چه شیرین است انتظاری که از جنس وصال نیست.
بلکه بارقهایست از حضور بینام و نشان یار...
که در نسیمِ خیال میوزد و در سکوتِ کلمات،
نامت را آرام آرام مینویسد بر دل جهان.
چه باک اگر قرنها بگذرد وقتی هر لحظه ،
آیینهایست برای تماشای بیپایانِ تو در...
ای عزیزتر از جانم،
همراه با پاییز، بیا!
باور کن،
تنها شبهای دراز پاییز است
که مرا از دیدن تو
کیفور خواهد کرد.
شعر: #انار_مفتی
ترجمه: #زانا_کوردستانی
دستانم را بگیر
و به اندازهی بالهای پروانهای
ناز و نوازشم کن،
شاید اینگونه
من هم
به چیستی ۸ مارس* پی ببرم!
----------
* روز جهانی زن
نوازش میکنم هر شب تو را در خواب و رویایم،
اگر بر من دهی بوسه که صد شکرش بجای ارم.
چه خوش رسید شعرِ تو
به چشمه های جان من
که واژه واژه اش پُر از
نسیم آشنای توست...
دوری از آغوش تو،
دستان تو،
چشمان تو
بغض نشد،
اشک نشد،
شعر شد،
بر دفتر خاطره هام.
دور مرو، حتی برای یک روز؛
زیرا—زیرا—نمیدانم چگونه بگویم:
یک روز، چونان عمر، طولانیست،
و من بیتو خواهم ماند،
چنانکه در ایستگاهی خالی،
که قطارها، پهلو گرفته،
خوابیدهاند—در انتظار سپیده.
حتی برای یک ساعت نیز مرو؛
زیرا قطرات بیقرار اندوه،
همه در هم میریزد،
و آن دودِ سرگردانِ بیخانمان،
به...
نگاهم کن؛ تو را می خوانم از دور
قطار رفتنت، سنگین گذر کرد
شمردم یک به یک، هر واگنی را
همه، احساس من شد، چون گلی زرد
مسیر رفتنت، بی انتها هست
نگاهم در رهت مانده است؛ برگرد
نگاهِ من به تو شد مثبت ای سرایشِ نابم!
سخن، از عشق بگویم؛ همین دمی که خرابم!
.
سرایم از: گُلِ احساس خود؛ ز موج امیدم؛
شوم چو آتش و گویم: ز حسِّ قلبِ مذابم!
ملکهات نام نهادهام؛
هرچند بلندبالا چونان کوهانی هست،
پاکتر از شبنم سپیده،
زیباتر از سپیدارِ برجسم—
اما تویی ملکهی بیهمتا.
وقتی در کوچهها گام مینهی،
هیچکس نمیداند که تویی؛
نمیبیند تاجِ بلورینت را،
و نه گلی که چون فرشی از طلای خونین،
زیر گامهایت گسترده میشود—
فرشی که در خیال...
درخواست خاموشی
اکنون، میتوانند در آرامشم واگذارند؛
اکنون به فقدانم خو میگیرند.
میخواهم پلکهایم را ببندم.
من تنها پنج چیز میطلبم،
پنج ریشهی برگزیده.
نخست: عشقی بیکرانه.
دوم: تماشای خزان.
بیپرش برگها و فرودشان بر خاک،
وجودم ابتر است.
سوم: زمستانی باوقار،
بارانی که دوستش میداشتم،
و نوازش آتش، در...
ای خدای من، تویی چون پرتوِ خورشیدِ جان،
کز ضیایت روز گردد جاودان و بیزوال.
چون شعاعِ نور، بر اوراقِ ایامِ سپید،
مینشانی مِهرِ خود، بر هر نفس، بر انتظار
نیست نقصان در حضورت، نی زوال اندر صفات،
هر که نامت برد، یابد امن از خوف و ملال.
چون نسیمِ...
چه خوش رسید شعر تو به چشمههای جانِ من
که واژه واژهاش پُر از ، نسیمِ آشنای توست...
از غصه یک عشق دل آزار نوشتم،
شبها من دل سوخته چون شمع به محراب،
بر حال پریشان،دل غمبار نوشتم،
عشق از غم صد پاره به دل خاطره می ساخت،
دیوانه چو پروانه پریدن دل من بود،رقصیدن مستانه به تکرار نوشتم،
دل بستم و از عشق غزل ها که سرودم...
دل شبیه موج دریاست، پریشان تو شد
عقل در میدان جنون، مات و گرفتار تو شد
شب به شب نام تو را بر لب دل زمزمهست
ماه از چشمان تو، خاموش و بیزار تو شد
گر چه در چشمت گناه است و تبِ آتش زده
باز این عاشق به حکم...
ستارهای به دستم بود، به ماه میرسید
ولی چه سود که بادِ زمانه راه میرسید
بهارِ عشق ما، خزانِ جدایی شد
نگاهِ گرمِ او به اشک و آه میرسید
پیامِ عشقِ او چو نور در دلم نشست
ولی ز غیبتش سیاهیِ گناه میرسید
چو یاران خبر یافتند، آبرو رُفت
دلم...
همیشه برایت چیزی کنار می گذارم
برای غافلگیر کردنت؛ تیکهی آخر پیتزا
در یک عصر بارانی؛ قهوه
و برای روزی که نبودم؛ شعر و قصه
#ستوده
چون باد صبا پر از سرودی دَم صبح
پاکی و زلال و همچو رودی دم صبح
ای عشق غزل نوش نگاهت شده ام
سرمست تو ام دلم ربودی دَم صبح
فرض کن حسرت آغوش تو را دم نزنم
چه کنم بعد تو با حافظه پیرهنم
خیس دلتنگی ام و می چکم از بالشتم
تکه ای ابرم و مشغول به باران شدنم
شب فرا می رسد این غم دو برابر بشود
شب فرا می رسد آغوش تو را جان بکنم
یا...
این عشق پدرسوخته بحران جدیدیست
دردی که خودش نسخه درمان جدیدیست
ترکیب گز و مسقطی و شیره و سوهان
لب های تو سوغاتی استان جدیدیست
واکاوی زیبایی تو شعر شناسیست
لبخند تو اما هنرستان جدیدیست
صحبت سر خیام و حزین و اخوان نیست
چشمان تو امید جوانان جدیدیست
آغوش تو...
دیدمش دیوانگی از چشم هایش پا گرفت
پلک زد، جنگ میان عقل و دل بالا گرفت
عشق را در چشم های او نفس می شد کشید
آه اما زودتر در سینه من جا گرفت
گفتم از پیکار ها گاهی غنیمت می برند
قبل رفتن لحظه ای لبخند زد، دل را...
من ابرهای بی شماری در گلو دارم
مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم
گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم
آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم
ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند
حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم
از هر چه می ترسیدم آخر بر سرم...