متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
رو به هیچست دلم، فکر و خیالی دارم
از تبِ فاصله پیداست سوالی دارم
مینشینم لبِ پاییزترین برگِ درخت
پیله میبافم و رویای محالی دارم
دوری از حادثهی عشق تَرَکها دارد
عاشقم، میشکنم، قلبِ سفالی دارم
چشم بستم به تماشای دو خط باران-شعر
طاقتم خشک ولی اشکِ زلالی دارم
باز...
آتش
به پاشویهات ادامه میدهد
پاییز
به دلسردیات
بگو چه کنم
عیسای غمپوشِ من
انجیلیِ نیمهجانِ خاک
- ای هفت قلم گریه -
بگو من
چه کنم؟
کم
کمتر
کم کم از خود به خود بسوز
که جنگل
تابِ تَبی چنین، ندارد
«آرمان پرناک»
3 آذر 1404 - سبزِ خاکستری؛...
در رگهایش ،
من بودم که میدویدم
ای عشق!
مرا از یاد مبر
آنگاه که پناهی نمییابی
بر دامن گلدارم سرت را بگذار
تا کمی بیارامی...
ای عشق!
میخواهم زندگی کنم آزاد و وحشی!
بسان خروش غریب دریاها
بر شانههای آرام ساحل...
ای عشق! مرا از یاد مبر
هنگامیکه معنایت را
از وجودت تهی میکنند
و زندگی...
زایندهرود خشک شد
دریاچهٔ ارومیه تبخیر شد
آبِ سدها گم شد
هوایِ تازه خاطره شد
باد از بلندیِ کوه
آهسته آهسته پایین آمد
تا خبر بیاورد
که فصلها دیگر
به وقتِ ما نمیچرخند…
کودکی در حیاط
بادبادکش را
در گرد و خاک گم کرد
و مادرش
چشمهایش را شست
با...
آغوش کسی مرهم درد من نیست
ای مرگ مرا گرم در آغوش بگیر
✍🏻 عسل صحاف قانع
باورت می شود کنار تو می توانم به میخ های اسیر شده در دیوار هم بخندم؟ هربار صبح که چشم هایم بار دیگر سعات دیدن پیدا میکنند و قلب نحیفم فرصت زیستن دوباره می یابد؛ همه چیز با من در صلح است و کائنات نوازشم میکنند....
بر سر مژه هایت چه بسته ای
که به هر پلک زدنت
شرحه شرحه میکنی دلم را
یا نگاهت را درنیام کن
یا زخم آخرین را به شقاوت بزن
که این شکنجه
جنوندر آستین نهان دارد
سایهبهسایهی خیالت
سکوت تنهاییام را
قدم میزنم
چه دردناک است
غربت کوچهها را حسکردن
هنگامیکه یادت
در ذهن تمام بنبستها
تداعی میشود
خانهای ساخت دلم، در گذرِ سیلِ مهیب
خانه، ویران شد از این، خیزشِ طوفانیِ من
نامهای به تو
اگر روزی این نامه به دستت برسد، بدان که هر لحظهی نبودنت برای من دلتنگیای بیپایان بوده است. هیچ روزی در این دنیا نگذشته که تو را فراموش کرده باشم؛ نامت همیشه در قلبم جاری بوده، مثل ذکری که هر نفس با آن زنده میشود.
تو برای...
نامهای از دلِ پر بغض و عشق
محبوب دلم عزیز جانم
هر لحظه نبودنت مثل خنجری آرام در قلبم مینشیند. هیچ روزی نیست که نامت در ذهنم نچرخد و خاطرهی نگاهت در جانم زنده نشود. نگاهت برای من مثل دریچهای به آرامش بود، و آغوشت پناهگاهی که هیچگاه فراموش نمیشود....
چه رویاها که آمدند و تو نیامدی
شبم گذشت و ماه آمد،
تو بر فراز نیامدی
دلم به شوق تو تپید و عمر من به ناز رفت
هزار بار جان رسید به لب و تو نیامدی
شبها به امید صدای قدمت
تا صبح با سایهها حرف میزنم
شاید باران برای آمدنش نماز نخواسته بود
بلکه چشم انتظار چشمان منتظر بی پناه بود
در کف خشکیده استخرها
صدای تشنگی پیچیده بود
و هر قطرهای که نمیآمد
سینهی زمین را بیشتر میشکافت
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
دنیایی از سوال
اذهان کور و لال
افزایش ملال
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
ریشه هایی پر ز ریش
زندگی همیشه کیش
ماتِ روزگارِ خویش
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
آشوبِ در روان
طوفانِ بی امان
سیلی زدن به جان
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
#سهگانی
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
سینهء پرسوز
همچو شبم :روز
گُردهء دل قوز
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
#سهگانی
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
#سهگانی
اشکمان را طاقتی نمانده است از ضجه های دردی که ما را در برزخی به درازای عمر در ماتم نشانده است چگونه باز گویم از روزهایی که در هجوم هجری جانگاه که آن را پایانی نیست آه تحملی نمانده است؛ در دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن در نارفیقی...
شورش دل، آتش جان، غمزهٔ فتّان، چه بود؟
رازِ این هستی پنهان، نقشِ این ایوان، چه بود؟
سایهٔ بید و لبِ جو، خلوتِ راز آلود
این همه رنگ پریده، نالهٔ پنهان، چه بود؟
دیده بر دوخته بر ماه، خیال انگیز و مست
این من و این شبِ تنها، فکرِ این...
چشمهایت
شکنجهام میکنند
از وقتی آنها را
به دیگری بخشیدی
شلاق نگاهت
نه تنها تنم
که تمام زندگیام را
کبود کرده است