متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
در میان تمام چیزهایی که تمام شد، من هنوز پایان طُ را باور ندارم.
انگار حسرت، آخرین کسی است که از این خانه بیرون میرود.
شب سیاه چله ام
در انتظار صبح بعد
مُریدِ شب تابِ نیم سوز
سیاه چاله می شود
اعدامی بی نشان
مهمان وعده ی
واپسین شام می شود
تو بیاندازه زیبا و غمگینی
آدم را دو چیز میتواند
تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهی اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
تو را صدا می کنم که پژواک نفس هایت
در من ته نشین مانده
شکوه فریادهای جنگل شعله وری
که هزاران یهودا
نشانی اش را به باد داده
زمستان لحاف دودی کشید بر سر شهر
سرفه ای آویزان تک نخ سیگارم
سنگفرش های این خیابان ها
از مرور افکارم بیزارند
یک روز می روم
بدون نقاشی هایی
که من را نکشیدند
و فعل هایی که ...
چه کسی مجبورم کرد به توقف؟
همین فعل ها
جمله ها را ناتمام خواهم گذاشت
آنقدر می روم
که اسم های جدیدی
صدایم بزنند
و شاید صورت هایی عجیب
به یادم بیاورند
روحــم
زخمیِ دســتانِ آشنایانی است
که اندازه هــمه ی غـــریبه ها
دورنـــد از مـــن
آنـــقدر دور
که دیـــگر در کنارشــان غـــریبه ام
افکار سمج
و چند شعر کوتاه
کم بود داشته ها
شانس عبوس هم
از بد ماجرا
خشکانده بود
ریشه ی
یک فرصت تازه را
غروب ها
دیدنی تر می شویم
پیاده نظام خلع سلاح شده
که نقشه های فرار می کشد
برای فردای مه آلودش
لغت ها
گریزان از چیدمان
مات نگاهم می کنند
صفحه خالی
ذهنم آلوده از گفتن
در من فریاد یک شاعر
دنیا سرشار از نشنیدن
حالم آن دلشوره ی
کافه ی تنها و غریبیست
که در کوچه ی بی پاخور و تنگی
ایستاده
و راه رفتنی نیست
دلم هق هق میزند
اما چشمهایم خشک است
نمیدانم این را چه میگویند
شاید
مرگ تدریجی
شاید
زندگی اجباری
اما میدانم
کسی که گریه نمیکند
لزوماً
خوشحال نیست... 🖤
غم
صاحب خانه ی بی انصافیست
چشمانت را سر به زیر کرده
انتخابی نبود
فقط می شد غمگین بمانم
همین کافی بود
آنها نمی توانستند
غمم را بگیرند
در یک خانهٔ کوچک، سه نسل زندگی میکنند. مادربزرگ آواز میخواند، مادر سکوت میکند و دخترک تازه به حرف آمده، اما چیزی نمیگوید! انگار حنجرهاش فهمیده اینجا آواز ممنوع است. ظلم این نیست. ظلم این است که دخترک، بیآنکه بداند ترانه چیست، دیگر نمیخواند...
کاش خوشی هم مثل مرگ ،
سهم همه بود ... 😔💔
نشسته بودم وسطِ زندگیام،
کمی خسته،
کمی آرام،
کمی صبور،
خو گرفته بودم به آنچه بود و نبود،
برمیآمدم از پسِ دُرشتیِ روزگار،،
که تو آمدی!
تو از کدام راه، مسیرت به من افتاد؟
مانندِ نورِ خورشیدِ دمِ صبح، صاف افتادی وسطِ همین زندگی..
تو که آمدی، هوا روشن شد،...
گَهی گریان ، گَهی خندان
گََهی چون اَبر سرگردان
گَهی عاقلتر از عاقل
گَهی نادانتر از نادان..! ️
میدانی سکوت تو مرا گاهی به جایی پرتاب میکند که دیدمت
ایا در آن زمان هم انقدر سکوت برایت ارامبخش بود
ایا در آن زمان هم نگاهت انقدر بی روح بود
و ایا آن موقع هم قلبت دیگر جایی برای من نداشت !
حالا که این نامه را مینویسم، زمین تو را در آغوش گرفته، اما هیچ خاکی نمیتواند مهربانیات را از قلب من جدا کند. تو خوب میدانستی چقدر دوستت داشتم؛ حتی وقتی نمیتوانستم درست بگویم، حتی وقتی سکوت میکردم. نگاهت همیشه حرف دل مرا میفهمید.
خانه بدون صدایت ساکت شده است....
[ سردار ] :
روزهای کودکیام را که به خاطر میآورم
همیشه تو نقش_اولش بودی
در لبخندها، در سختیها
اولین راه رفتن ...
حتی اولین کلمه تو بودی مامان
ذره ذره آب شدی
تا قطره قطره جان بگیرم
حالا من بزرگ شدهام
تو اما دیگر نیستی
نه در کوچه، نه...
رفتی؛
و تاریکی مثل شب در وجودم رخنه کرده،
دیگر هرگز صبح نخواهد شد.