متن زمان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زمان
جهان
ترمینالِ ترانزیتِ دردهاست
هر مسافری ک می گذرد
چمدانی از خاطراتش را
در ریل زمان
جا می گذارد.... 💔🍃
ولی گاهی
چرخ های ساعت، وارونه میچرخند
و مسافرانی ک رفته اند
چمدان هایشان با بلیطِ یک خاطره ی کهنه
برمی گردند...
و من
که چمدان های بی صاحب...
تاریخ صبر کرده تا ما بیاموزیم.
شاهنامه صدای زمان است، نه عروسک خندهٔ کوتاه.
تو امروز با یک شوخی زودگذر فکر کردی بلندای تاریخ را خم کردهای؛
اما هر کسی که به بنیادها دست میزند، در واقع خود را کوچک میکند، نه تاریخ را.
میخواهی از گذشته درس بگیری یا...
روزی که رفتی
آن روز،
زمان لغزید و افتاد.
ساعتها، بیپندار ایستادند
و هوا، سنگینتر از سنگ شد.
چشمهایم، از اشک
چیزی جز تاریکی ندیدند.
اما در ژرفنای این تاریکی،
نوری باریک،
چون رشتهای از سپیدهدم
در دل من جوانه میزند.
نام تو،
هنوز در رگهای باد جاریست،
و هر...
هر زخم کهنه را، باد بیصدا میبرد
خواهی نخواهی جوانیات را، پیریات میبرد!
صبـــــر صبـــر صبـر
چه واژه آشنا و پر تکراری
خودش سه حرف و فهمش کتابیست
به چه صبر باید ... ؟
مگر میتوان جلوی عقربههای ساعت ایستاد
من هر دقیقه به دنبال ثانیه ها دویدم
آری باید پیش رفت باید شتافت و سبقت گرفت
به چه صبر باید کرد ؟
تا محورِ مختصاتِ دنیا بر ماست
ابعادِ حقیقتِ زمین، ناپیداست
ابلیس! چراغِ راه را روشن کن
بُردارِ زمان به سوی تاریکیهاست
زمان را همراهی کن
روزها بی توقف
به مقصد می رسند...
شاید در گذر زمان به یکدیگر برسیم
آن روز من اشتباه گذشته را تکرار نخواهم کرد!
تو را از دست میدهم
اما غرورم را نه…
چگونه غذا از گلو پایین رود
وقتی
گذشتهی تلخِ سنگین را بالا میآوری؟
با هر قاشقی،
حفرهای در ذهن کَندی،
سر از سلولی دیگر درآوردی...
ای زندگی!
سر از دنیای تو درآوردم!
اقرار میکنم قاتل، من بودم
که با چاقوی «بودن»
به جانت اُفتادم
اقرار میکنم
که پنجره، که کبوتر،...
آقای راننده!
لطفاً کمی آرامتر!
مادربزرگ دارد
چیزی بر میدارد
میترسم قرص ماه...
میترسم لیوان آب...
آقای راننده!
رعشهی جاده را نگاه!
میترسم دعای مادربزرگ
از لب
از پنجره
از جیبِ فردا بیفتد
آقای راننده!
دستم به ساعتت!
شب را تند بپیچ!
مادربزرگ، دیگر از من
نمیپرسد ساعت چند...
{...
بگذار تا جهان ز تو افسانهها کند
حقیقتت نهفته بماند، قضا کند
هر کس به وهمِ خویش، تو را قصه میکند
چرخِ زمان حدیثِ تو روزی عیان کند
خاموش باش و صبر کن ای دل، که روزگار
آیینه را ز پردهی غفلت روان کند
با باد میرود سخنِ خلق، بیاثر...
زمان نشان دهنده ی شخصیت است…
قدم در راه بگذار ومپرس ازچند و چون،ای دل!
زمان از دست خواهد رفت، امّا و اگر کافیست
تنها میدانستم زمستان بود
تنها میدانم زمستان است
تنها...
زمان یخ بسته
و من
-یک ماهی-
ساکنِ آبواره ای که از چشمِ آسمان اُفتاده است
آرمان پرناک
تنها میدانستم زمستان بود
تنها میدانم زمستان است
تنها...
زمان یخ بسته
و من
-یک ماهی-
ساکنِ آبواره ای که از چشمِ آسمان اُفتاده است
«آرمان پرناک»
فرفره ام را، عصایم را، فرفره ام را /
درونِ درختِ زمان /
چال کرده اند /
شاید تبر /
قایقم را پیدا کند !
«آرمان پرناک»