متن دلتنگی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی
شبهای دلتنگی!
میدونم شاید اولش خندهدار به نظر بیاد، ولی اونایی که «دلتنگی» رو چشیدن، میدونن چیه! یعنی اونقدر دلت گرفته که دلت میخواد اصلاً نباشی. ولی هر کدوم از اون شبهای سخت، یه جورایی تو رو قویتر میکنه، چون تونستی از پسش بربیای و بجنگی.
بعد از اون شبها،...
این جنگ
چه روایت های ناتمامی داشت
در هر بندش
تو بار و بندیل
یک مسافر در فراری
که بی خداحافظی می رود
چند سلام مانده به توت های سرخ
زن همسایه هم
به یاس های زرد پیوست
بوی مهربانی می داد
از جنس آن کوچه های همیشه لبخند
عجیب...
کاش می شد ؛
برای دردهای زندگی هم
بیحسی تزریق کرد ...😔💔
همیشه دلتنگ میمانم...
برای کسی که؛
نتوانستم او را نخواهم،
و نشد که او را داشته باشم و جان دهم در آغوشَش..
و فقط؛
میتوانم از عمقِ جانم برای او دلتنگ شوم،
و بسوزم در حسرتِ دیدارَش، بوییدنَش و بوسیدنَش..
بوسیدنَش..
بوسیدنَش..♡
بعضی سکوت ها حرف دارن ؛
بعضی نگاه ها بغض
و بعضی لبخندها درد ....
من اینطوریم که:
صبر میکنم، صبر میکنم، صبر میکنم؛
یهو همه چیو نبوسیده میذارم کنار...
غم که از حد بگذرد دل حسِ پیری می کند
سنِ هر کس را غمش اندازه گیری می کند
چه فرق دارد
پنج شنبه یاجمعه
توکه نباشی
دلتنگی بیداد می کند
درد دارد ؛
که خودت علتِ لبخند شوی ؛
و دلت در همه حالات پُر از غم باشد...🥺
من به چشمم گفته بودم عشق من را لو نده ؛
بیشرف وجدان ندارد خُب ، نمیفهمد مرا !
گــــــاهى دلت ...
هیچ نمى خواهد...
فقط یک کلمه...
یک پیــــــام...
اصلا یک نقطه...
که فقط از طرف او باشــــــد...!
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگی ؛
هرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام ...
گر از یادم رَود عالم
تو از یادم نخواهی رفت
به شرطِ آن که گَه گاهی
تو هم یادی کنی از من
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد...
💔😔
یه روانشناسی میگفت :
مریضای واقعی هیچوقت پیش ما نمیان ،
اونایی که از دست مریضای واقعی مریض شدن میان..!
ای دلتنگیهایم را
با تو
آرامشی ابدی
برای همیشه
با من
تنها
تو بمان...
دلتنگی
اتفاق غریبی ست
که به چشم های تو
و قلب من منجر می شود
من و تو
سال هاست کنار هم
راه می رویم
تا دیگران از روی شانه های
ما به ایستگاه برسند
ما شبیه دو ستاره ی دنباله دار
که شروع نشده
به انتهای خط فکر می...
امشب از یاد تو سرشارم من
می شود دل بسپاری به دلم؟
اگر از غصه بگویم قصه را میفهمی؟
می توانی بشوی چاره ی این دلتنگی؟
Dojam | دُژَم
دلِ من این روزها، مهمان سکوت است.
چایِ تلخِ خاطرهها را مینوشد
و روی طاقچهٔ ذهن، غبارِ صداها را مینشاند.
هر نگاه، هر لبخند، هر واژهای که
روزگاری آتش میافروخت،
اکنون در آغوشِ سکوت آرام خفته است.
و من… با گامهایی آهسته در کوچههای
خالی از صدا...