100 متن کوتاه هجران ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره هجران
100 متن کوتاه هجران ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن هجران برای اینستاگرام و بیو واتساپ
سیه شد ز هجرت رخ روزهام
کسی بر تو کاش آورد سوزهام
عجب در نگاهت خمی داشتی
تو رفتی و من مست دیروزهام
پاییز بیهوده به فصل هجران بدنام گشته است
توکه در بهار رفتی...
خانم “انار مفتی” (به کُردی: هەنار موفتی) شاعر کُرد زبان، ساکن شهر فیر شهری در جنوب غربی کشور آلبانی است.
برایم اشک تمساح میریزی؟!
تا وقتی کنارت بودم،
همنشین تنهایی بودم و
همقدم خاطراتت...
قرار بود با آمدن به خانه من
رو سفیدم کنی
نه اینکه با رفتنت مو و ریش
سفیدم کنی
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
ایام به تکرار و دلم در پی دلدار
دلدار به هجران و منم ساکت و بیمار
هرگز احدی حال منِ زار نفهمد
این حالِ پریشان شده از چیست ؟ ز تکرار
- یاسمن الله دادی
گویند دوای درد هجران خواب است
بیداریِ شب بزرگ ترین مرداب است
یک شب که رساند خیال تو جان بر لب
خوابیدم و آمدی به خوابم آن شب
بی تو هر گوشهی عالم به دلم زندان است
هر نفس دورِ تو بودن، سفرِ هجران است
تو اگر قبلهی چشمانِ منی، میفهمی
که غریب است کسی کز تو جدا، بیجان است
اُرَدِّدُ طَرْفِے فِی الدُّنْیا، فَلا أَرۍٰ
وُجُوهَ أَحِبّائِیَ الَّذِینَ أُریدُ
هر چه در دنیا چشم خود را
به این طرف و آن طرف می گردانم،
چهره های دوستان خود را که جویای آن ها هستم، نمی بینم
مرا ز هجر مترسان، گذشت آن زمان
که سخت تر از مرگ فراق و هجران بود
بـــــدون تــــو...
چه نزدیک است که جان من به لب آید...
دلم بهونه گیر شده...
میان این شهر شلوغ...
فقط تو را خواهد و بس...
آیا کسی هست در این وادی هستی،
که سراغ از دل دیوانه ی ما هم بکند.
برخیز؛ بیا، نزدِ دلم؛ دلدارم!
آخر، منم انسانم و یک دل دارم!
یک دل، که نه صد دل، شدهام شیدایت؛
گلبوسهی حس، بر لبِ «تو»، میکارم!
چشمان تو برده دل و دین و همه دنیایم را.
به ذوق دیدن چشمان تو در خواب.
تمام شب بیدارم.
انقدر از چشم تو مستم که بی خود گشته ام.
بی دل و بی دین و دنیا و کمی بی سر پناه.
سخت غرق نبودن تو گشته دل دیوانه ی ما.
بهانه میکند تو را،
هوای خسته ی دلم.
در چلّه ی تو هِلال روحم صَفر است
نامم به پسر خواندگی ات مفتخر است
پایِ نفسم تنگ شده یا مَولا
پیچیده ترین نُسخه ی حالم سَفر است
شوق دیدار تو..،
اشک میشود بر گونه ی ما.
چشمهای مست او،
کل جهانم را به یغما برده اند.
هرگز تمناے وفـاבارے مکن ز بے وفـایان.
دست به دست باد دادم
که بیاورد نسیمت را،
در زمانهٔ سکونِ لحظههای پرالتهاب
ابرهای خسته رفتند
ماه اما برنگشت
شب فرو ریخت
و ستارهها نامت را زمزمه کردند
بیآنکه تو باشی...
مرا قلب ایست آکنـבہ از عشق تو.
امین غلامی (شاعر کوچک)
چـہ ساבہ بوבم،
و ساבہ تر از من قلبم بوב
کـہ بے هوا בرگیر چشمانت شـב.
בگر چیزے از این בنیا نخواهم،
بـہ غیر از وصل بے پایان یارم.
رفـتـے و با رفـتنت،
این هجـر بے پایان ما شـבت گرفـت.
از هجرِ تو هر روز، به تکرار بمیرم
روزی نه که یک بار؛ که صد بار بمیرم
وقتی نتوانم بِنِشینم به برِ تو
با قلبِ پُر از شورشِ بسیار بمیرم
ای آسمان نشین
گاهی به زمین نگاه کن
غم هجرانت این پایین بیداد می کند..
همه شب کار من و دل شده دلداری هم
که ورای شب هجران تو فردایی هست
آرزوها گم شدند با خاطراتی بر دلم
کس چه داند چی گذشته ست در جوانی بر دلم
هجر مادر ناز فرزند ماتمی شد بر دلم
سر گذشتم بد نوشتند آه سوزان بر دلم
عید فطر آمد و هجران تو افطار نشد
هرچه کردیم کسی چون تو به ما یار نشد
عید فطر تو مبارک گل دور از نظرم
گرچه صد نامه چو یک ثانیه دیدار نشد
دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم
این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس
بَدُل به باد شدم، دلخوشم به اینکه مرا
بهشتِ موی پریشان تو، وطن شده است
با آن که دلم از غم هجرت خون است
شادی به غم توام ز غم افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب!
هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
به شوقت شعرهای من، هوای دیگری دارد
گمانم دردِ هجران هم ، دوای دیگری دارد
اگرچه درگلستان ، گُل شود هم صحبتِ بلبل
ولی هم صحبتی با عشق صفای دیگری دارد
بهزادغدیری
باده چرا؟
مست می کند هر نفست جان مرا …