متن خاطرات تلخ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خاطرات تلخ
"ویرانی عشق"
عشق، شهری بود که بر ستونهای رؤیا بنا شد،
کوچههایش را عطر وعدههای بیپایان پر کرده بود،
و در هر پنجره، خورشید بیقرار طلوع میکرد.
اما بادهای ناگفته از راه رسیدند،
سایههای شک بر دیوارها خزیدند،
و بارانهای بیهنگام، رنگ از دیوارهای امید شستند.
خانهای که با دستهای...
"یار سفر کرده"
رفتی…
و سکوتی از جنس ابدیت را در جان لحظههایم به جا گذاشتی،
مانند نغمهای که در دل شب گم شد،
مانند ستارهای که خاموش به بیکران پیوست.
نگاهم هنوز در امتداد راهیست که رفتی،
آغوشی که هیچ بادی نمیتواند پر کند،
و قلبی که صدای تپشهایش...
دل از مهرِ تو بریدم، ولی نمیشود
با قلب جنگی آفریدم، ولی نمیشود
عقل گفت که غیرتت کو، نباید دوستش داشت
چشمم به دام عشق مامان پرید ونمیشود
هر شب میانِ کودکیم گمام هنوز
هرچند زتو رهیدم ولی نمیشود
عقلم به خشم گفت: فراموشش کن، برو!
دل گفت: ولی او...
شبی ماندهام بیصدا، بینفس
دلم خسته از رفتنت، بیقفس
نه دستی، نه آغوش، نه شانهای
فقط یاد تو مانده در هر نفس
و سڪوت، پُر از واژههاییست ڪہ جرئت زندهشدن نیافتند...
پُر از بوسههایے ڪہ بر لبهے لب ماندهاند و نرسیدهاند بہ معشوق،
پُر از اشڪهایے ڪہ غرور، حبسشان ڪردہ در تاریڪے چشم،
پُر از آغوشهایے ڪہ در دل شب، بیپناہ ماندند…
و سڪوت، پُر از توست...
از تمام نگفتههایے ڪہ نامت...
نه آوازم نه فریادم نه اشکم می شود تسکین
جهان تنگ است بر شعرم که با زخمت شود سنگین
تو آغاز تقدیری که مرگ در آن اثر دارد
و من در قعر اندوهی که از پایان خبر دارد
به پایت بود اگر شعری به پایت ریختم جان را
تو اما...
مسافرانِ بی بازگشت
بیصدا رفتند،
مثل بارانِ بیادعا
که میبارد
و جز طراوت،
یادگاری نمیگذارد
رفتند و ما ماندهایم
با عکسهایی که در گوشهی اتاق
به ما زل میزنند اما،
نفس نمیکشند
بعد از آن سفر،
بسیار صدایشان زدیم
که برگردند،
بمانند،
نروند
دریغ اما...
جز پژواک جای خالیشان
ردی...
من که میدانم دلت خوش روزگارت عالی است
در کنار من ولی جایت همیشه خالی است
بعد تو با درد این غصه نمی آیم کنار
زندگی بی تو برایم قصه ای پوشالی است
تا که بودی زندگی رنگین کمان عشق بود
طرح بی روحش کنون مانند نقش قالی است
در...
مگر دلتنگی از نام او آغاز میشود
که جان به گریه میرسد و راز میشود
شب از فراق او دل آسمان ترک برداشت
قلم شکست و گیتار سکوت، ساز میشود
دعا که میکنم، غمم پایان نمیرسد ز او
خاطرات دور است و دل، پر آواز میشود
دوباره بی او باغ...
صلیب سرخ
وَ باز سایه ی زاغی میانِ شب لرزید
خبر رسید خیالی دوباره بیدار است
کنارِ چَنگ و دولا چنگ سَربه زیر سیاه
سونات خاطره در آستین گیتار است
تمام زندگیم جیره خوار شعر شده
از آن زمان که تو را لایِ مثنوی دیده
شبیه تخمِ هنر پای منبر...
به قول بزرگی که می گوید:
درد دارد
وقتی ساعتها مینشینی
و به حرفایی که هیچ وقت
قرار نیست بگویی
فکر میکنی...!!!
دلتنگی نشسته کنجِ حوضِ خاطراتِ من،
به رنگِ ماهیِ غمگین، به عمقِ باورم، چه مَن.
نهفته در سکوتِ شب، صدایِ پایِ رفتنها،
همان ترانه تلخی که میخواند در سَرَم، چه مَن.
کجایِ غصه پنهانی، تو ای دلتنگیِ دیرین؟
که هر دم میشکوفی باز، به شکلِ اشکِ شبنم، چه مَن.
درونِ...
سرگردانم میان خاطراتی که
لابه لای هیچ کدامشان تو نیستی.
چقدر لبریز بود از تنهایی فال قهوه ام.
خسته ام
خزیده چون کبوتری درقفس
درنایی تازه از کوچ پنجره ها از راه رسیده...
گویا پرستویی هستم که به شوق بهار تمام آسمان را شقایق چیده...
خسته ام
انقدر خسته ...
که دلم میخواهد ، خواب ابدی تعبیر پلک هایم باشد...
میدانی ...
دنیا با من نساخت
با ما...
سنگینی میکند خاطراتت، بر شبهای نبودنت.
من،
هر روز،
به تکرارِ خطوطِ تاریکِ تاریخ،
خط خطی میشوم...
هیچ گاه دلتنگ کودکی نمیشوم ..!!!من حتی کودکی هم نکرده ام
من از تبارِ خیالِ سوختهام، ای رب
ز خاکِ خامش و رؤیایِ رفته در دیوار
ز نسلیام که به پرواز دل سپرده ولی
به خاک خورد، در این سطرهایِ بیتکرار
قلم زدم به دلِ شب، که قصهای بنویس
شبیه آنچه نیاید دگر به تکرار
دلَم موزهست، پر از نقشهایِ خاکستر...
حَقم نبود، این هَمه دِلتنگی ،
من وارث دَرد جُنون بودم....
هَربارکه عِشقت ،توی فِکرم بود،
بین زمین وآسمون بودم....
حَقم نبود ،که هِق هِق گریه،
جاخوش کنه، توی صدای من....
دوست داشتنی که ،آرزو بوده،
خُشکیده شِه، روی لَبای من...
حَقم نبود، که خاطرات تو،
سَربه سَر ،شِعرام میزاره...