متن عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه غمگین
تو نیستی
و تمام دلتنگی هایم
از ظرف آرزوهایم سرریز می شود
تا آغوشم را پر کنند از درد
تو نیستی
و همه ی ابرهای دنیا
از چشمانم
غزل وار چکه می کنند
تا اندوهبار
به اسم شاعر آوازم دهند
که من مریض از تو نوشتنم
بیا بازم بریم دریا، شمال عَطرسفر داره
ببین ساحل یه رَدپا ،روی شِن ها رو کَم داره
******
منو فکر سفر با تو،بازم، غرق خیالت کرد
هوا شَرجی شُدُ،موهات، منوحالی به حالی کرد
*******
نم بارون زده کم کم،توی برکه ،توشالیزار
یه جایی عاشقی باشه ،من و تو، تا سحر...
بدان...
وقتى ندارمت انگار تمام تنهایى
دنیا روى دوشهایم سنگینى میکند .
وقتى ندارمت خیالم هم حوصله تنهاییم را ندارد .
وقتى ندارمت گویى تمام
شهرم هواى سرد زمستانى
را برخود تجربه میکند
پاییز آمد، ولی بی تو غمانگیز است
هر برگِ زرد، نشانی از پاییز است
مهر تو کو؟ که این فصل بیلبخند است
دل بیتو سرد، و دنیا دلگیر است
پاییز قول داده بود که مرا مبتلا کند
نیمۀ آبان است من خسته ام از انتظار
انگار چیزی در هیچستان دلم کم است
وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم
امان از شب، امان از حرفهای ناگفته
امان از عشقی که در سینهام لانه دارد و زبانش در بندِ سکوت است
شب که میآید، شعلهها درونم فوران میکند
قلبم صاحبِ بدن میشود و عقل از کار میافتد
هراسِ یک اعترافِ خاموش بر جانم سایه میاندازد:
نترسم که بگویم و نشنوی،...
حریف غم و تنهایـے و בلتنگیِ تو نیست בل ما،
شـڪستیܩ...
گر ڪـہ بیرون بروב جان ز تنم از غم בورے تو،
بایـב چـہ ڪنܩـ...؟
نوشته بودی:
تا که سرمای اینجا اذیتت نکند
موسوم شکفتن شکوفهها برگرد پیشم.
و نوشته بودی:
حتا اگر درختان جوانه نزنند،
باز هم من میل دیدارت را دارم.
شاعر: #سارا_عثمان
ترجمه: #زانا_کوردستانی
من بـہ شوق בیـבنش گریان شـבم،
او بـہ اشک شوق من خنـבیـב و رفـت.
هر صبح بارانیِ من،
هر روزِ باران خورده یِ
چشمانِ تو...
یک شعر ِپایــیزی
خواهد فقط ..!
همه عمر من تباه شـב،
בر پس خیال با او بوבن.
افسو๛ چه بیهوבه سپرבیܩ בل را.
فکرِ تو اَم
تو،
فکرِ همه؛
همهمه
فاصله انداخت
بینِ من و تو.
#آگرین_یوسفی
شب است...
و من، در تاریکیِ خودم
به واژههایی فکر میکنم
که هیچوقت نگفتم.
حرفهایی که لبهایم را سوزاندند،
اما به گوشِ تو نرسیدند.
عشق، درونِ من
چون رودخانهایست
که از ترسِ سنگها
خودش را پنهان میکند.
قلبم
گاهی فرمان میدهد،
بدنم مطیع است،
و عقل،
جایی گوشهای مینشیند و...
من را ببخش
برای این من و توی
یک گوشه افتاده ای که
یک روزی (ما) بودند
مرا ببخش
به خاطر دوستت دارمی که
از دهان افتاد و نه
دردی از نگفتنی های من دوا کرد
و نه دردی از نشنیدنی های تو
و کاش
جنازه تمام آرزوهایی است
که در درون من مردند
منتظر لبخنـבت بوבܩ،
آن زمان ڪـہ غرق בر آغوش منـے.
ولـے افسوس ڪـہ نشـב، آغوشت ڪشܩ...
نیستی و این نبودنت
چونان تمام کردن سیگار است
در شب برفی سربازی
یا در گُلِ مستی
آخر تمنایی
و میبینی ،کف دستی که مو ندارد
حتی گفتن و فکرش پریشانم میکند
ولی به زیستش دارم
آدمی چه پیله،سازشی دارد
بے تو هر شب، בلم از غصـہ בنیا پر است.
زیر گوشش گفتم:
«کاش میشد کوچیک کرد و گذاشتت توی کیف.
اینطوری دیگه دلتنگ نمیشدم.
همیشه همراهم بودی.همیشه کنارم بودی.»