شعر عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه غمگین
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
و من
تمامِ عمرم
میانِ «بودنت» و «نبودنت»
رفتوآمد کردم؛
نه آنقدر نزدیک
که دستم به تو برسد،
نه آنقدر دور
که دلتنگی
دست از سرِ واژههایم بردارد.
اگر روزی پرسیدند
چرا شعرهایت
بوی اندوه میدهد،
بگو
...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد...
بیا ببین غم مجنون چه کرده با دل لیلی
بیا ببین ز غمت بین آسمان و زمینم
بهار من تو بیایی خزان رود ز دل من
بیا که با نفس تو در آن بهشت برینم
تو را نگزیدم که با من اینچنین باشی
ننشسته از سر سفره دلم پا شی
تو را گزیدم ز بهر هزار عشق و امید
با دورنمایی به سوی دو قصر سپید
دو قصر سرنوشتی که ازان ما باشد
پر از خاطرات شاد و شیرین ما باشد
تو را نگزیدم که...
تورا میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
روشن میله های سرد و تیره
نگاه حسرت ات حیران به رویم
در این فکرم دریک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم...
دل دیوانه پسندم را لاله به لای برگهای پاییز بگذار و بگذر؛
من حتی قطعهای از تو را کنار خود ندارم
لمس خیالت لذتی کوچک و کوتاه ست
میدانی؟!
تو مرا از دلم به دار آویختی!
و من روزهایم را شبیه موهایم می بینم
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
صدگونه سخن به مهر گفتم
صدباره زمن به قهر رفتی
صد تکه شدم ز خشم عشقت
صد وصله زدی به زخم قلبم
صد خواهش و صد ناز و بهونت
صد طعنه و صد زخم زبونت
صد دست محبت به تمنات
صد دست ردت بر دل تنها
غزل غزل ترانه شد ،سلام ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
منی که چشم باورم تمام سالیان سال
نشسته بر امید تو و این غم نهانیت
چ ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده باد روزگار ز چهره ات جوانیت
کویر خشک این دلم گرفت...
زمینِ بعد بارانی
و من گنجشکی تشنه
بر بلندای درختی خشک
امان از گربه سیاه ها
که دست از سر کوچه بر نمیدارند
عزیز من ....
هیچگاه دیگر از من نپرس...
چرا
گاهی سگ می شوم
گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشتهی عالی نشدست
شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دلآزار، ز من خالی نشدست
دردِ من با خندههای بیامان پیچیدهاست
زخمِ دل در سطرهای بیزبان پیچیدهاست
گفت درمان، دوری از عشق است و آرامی ولی
عشق در جانم چو آتش، بیکران پیچیدهاست
هر شب از یادِ تو میخواهم رها گردم، ولی
خاطرت در خواب و بیداری، نهان پیچیدهاست
گرچه نامهربان شدی، ای یار، باور...
کودک که بودیم
در میان ورقهای کتاب کُردیمان
در دوردستها دو درخت میدیدیم
که زیر سایهسارشان
دو بچهی عاشق نشسته بودند.
اکنون که من و تو پیر شدهایم
نه کتابی هست و
نه درختی میبینیم.
تنها دو عاشق فرتوت مانده است.
شاعر: مولود ابراهیم
مترجم: زانا کوردستانی
می سرایمت ✍🏼
امشب
میسرایمت بہ خیال
نازک پروانه
بہ شب نشینی یاد
در آغوش پنجره
به همخوابگی برگ پاییزی
بر سنگ فرش خیابانی خلوت
تـو را میکشانمت بہ آغوش
نامرئی عشق و با پیاله ای
از شراب سرخ چشمانت
پُر میکنم حضورت را
در خانه ی احساسم
چه دیوانه...
دوباره بیدم و سرشاخههام لرزان است
دلم تکیدهترین میوه ی زمستان است
سکوت کرده ام و چون نسیم میگذرم
اگر چه حنجره ام میزبان طوفان است
من و تفال تلخ سکوت سردی که
بدون قهوه چشمت نصیب فنجان است
صدای چلچله ها با تو رفت از این خانه
ولی هنوز...
می روی و خاطرم تاریک و تنها می شود
حجم خالی تنم هم رنگ صحرا می شود
هردمی با اشک ها همبستر غم ها شدم
زیر چتر غصه ای گل واژه نم ها شدم
حالت هر روزه ام لبخند بی معنی شده
روز و شب هایم کنون متروکه سردی شده...
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
بگذار در نگاهت پناهی بجویم،
که جهان بیتو،
چون زندانی بیپنجره است...
برف، آرام آرام
بر شانههای خیابان مینشیند
تا هر دانهاش
یادآورِ بوسهای باشد
که هنوز در دلِ من
دم نکشیده است...
من که عمر نوح ندارم
یک عمر در انتظارت بمانم!
تا وقتی که اینجا هستم
چرا نمیگذاری به آرزویم برسم و
چشمانم چشمانت را ببیند...
پروانهی دلم که اکنون
بر روی گل رویت نشسته است
پر نده!
خسته بال است
باغچهی خود را ول کرده و
در این شهر غریب...