شعر عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه غمگین
در ازدحامِ کوچههایِ شهر،
ردِ پایِ تو را گم کردهام.
میشود گاهی،
بیهیچ دلیلی،
فقط برایِ نفس کشیدن،
به آغوشِ امنِ تو پناه بیاورم؟
این حجمِ از غم،
که بر شانههایِ دنیا سنگینی میکند،
تنها با گرمایِ حضورِ تو،
سبک میشود.
بگذار در آن پناهگاهِ کوچکِ تنَت،
تمامِ هیاهویِ جهان،...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می...
-کالبد
تلخی بی تو بودن
تنها، -تنهایی- نیست
چیزی درست به اندازه تو
به وزن تو
و به زیبایی تو
بر من سنگینی میکند
به گمانم این نیستی
تا وقتی که هستم
باقی خواهد ماند
و من به همین هم قانعم!
سال ها بود که در خواب و خیال
قد رعنای تو را می دیدم
سال ها بود که در دست نسیم
از سر زلف تو گل می چیدم
یاد آن عشق به خیر
عشق بی مهر و وفا
تو نخستین غم عشقی بودی که دلم را آزرد
خواب چشم تو...
از تبار ستونهای فروپاشیدهام
وعشق با تیشهای آتشین،
هنوز بر جانم میتراشد
در من ویرانهایست
که کوه را خواب میبیند
و هر ضربه
فقط پژواک زخمی کهنتر میشود
در باد سرد پاییز
سایهام را گم کردهام
چون خطی از دود بر پیشانی زمان..
امید
پرندهایست بیلانه در مشت شب خفه...
چه لطفی است در نگاهِ تو
که جان را میبرد؟
بگذر و بگذار
این پروانهی دل
در شعلهی عشقِ تو بسوزد و بمیرد
چه آرزوی قشنگی!
اگر قرار است بمیرم
به دستِ عشقِ تو باشد
همان بهتر که بمیرم
اگر گذشتنِ تو
مرا به کامِ مرگ کشاند
بگذر عزیزم
بگذار در عبورِ تو جان دهم
و من
تمامِ عمرم
میانِ «بودنت» و «نبودنت»
رفتوآمد کردم؛
نه آنقدر نزدیک
که دستم به تو برسد،
نه آنقدر دور
که دلتنگی
دست از سرِ واژههایم بردارد.
اگر روزی پرسیدند
چرا شعرهایت
بوی اندوه میدهد،
بگو
...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد...
بیا ببین غم مجنون چه کرده با دل لیلی
بیا ببین ز غمت بین آسمان و زمینم
بهار من تو بیایی خزان رود ز دل من
بیا که با نفس تو در آن بهشت برینم
تو را نگزیدم که با من اینچنین باشی
ننشسته از سر سفره دلم پا شی
تو را گزیدم ز بهر هزار عشق و امید
با دورنمایی به سوی دو قصر سپید
دو قصر سرنوشتی که ازان ما باشد
پر از خاطرات شاد و شیرین ما باشد
تو را نگزیدم که...
تورا میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
روشن میله های سرد و تیره
نگاه حسرت ات حیران به رویم
در این فکرم دریک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم...
دل دیوانه پسندم را لاله به لای برگهای پاییز بگذار و بگذر؛
من حتی قطعهای از تو را کنار خود ندارم
لمس خیالت لذتی کوچک و کوتاه ست
میدانی؟!
تو مرا از دلم به دار آویختی!
و من روزهایم را شبیه موهایم می بینم
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
صدگونه سخن به مهر گفتم
صدباره زمن به قهر رفتی
صد تکه شدم ز خشم عشقت
صد وصله زدی به زخم قلبم
صد خواهش و صد ناز و بهونت
صد طعنه و صد زخم زبونت
صد دست محبت به تمنات
صد دست ردت بر دل تنها
غزل غزل ترانه شد ،سلام ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
منی که چشم باورم تمام سالیان سال
نشسته بر امید تو و این غم نهانیت
چ ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده باد روزگار ز چهره ات جوانیت
کویر خشک این دلم گرفت...
زمینِ بعد بارانی
و من گنجشکی تشنه
بر بلندای درختی خشک
امان از گربه سیاه ها
که دست از سر کوچه بر نمیدارند
عزیز من ....
هیچگاه دیگر از من نپرس...
چرا
گاهی سگ می شوم
گرچه ابریشمِ دل، لایقِ قالی نشدست
عشقِ من در دلِ تو، رشتهی عالی نشدست
شرمگینم که به پای تو نرسیدم هرگز
لیک این مهرِ دلآزار، ز من خالی نشدست
دردِ من با خندههای بیامان پیچیدهاست
زخمِ دل در سطرهای بیزبان پیچیدهاست
گفت درمان، دوری از عشق است و آرامی ولی
عشق در جانم چو آتش، بیکران پیچیدهاست
هر شب از یادِ تو میخواهم رها گردم، ولی
خاطرت در خواب و بیداری، نهان پیچیدهاست
گرچه نامهربان شدی، ای یار، باور...
کودک که بودیم
در میان ورقهای کتاب کُردیمان
در دوردستها دو درخت میدیدیم
که زیر سایهسارشان
دو بچهی عاشق نشسته بودند.
اکنون که من و تو پیر شدهایم
نه کتابی هست و
نه درختی میبینیم.
تنها دو عاشق فرتوت مانده است.
شاعر: مولود ابراهیم
مترجم: زانا کوردستانی
می سرایمت ✍🏼
امشب
میسرایمت بہ خیال
نازک پروانه
بہ شب نشینی یاد
در آغوش پنجره
به همخوابگی برگ پاییزی
بر سنگ فرش خیابانی خلوت
تـو را میکشانمت بہ آغوش
نامرئی عشق و با پیاله ای
از شراب سرخ چشمانت
پُر میکنم حضورت را
در خانه ی احساسم
چه دیوانه...
دوباره بیدم و سرشاخههام لرزان است
دلم تکیدهترین میوه ی زمستان است
سکوت کرده ام و چون نسیم میگذرم
اگر چه حنجره ام میزبان طوفان است
من و تفال تلخ سکوت سردی که
بدون قهوه چشمت نصیب فنجان است
صدای چلچله ها با تو رفت از این خانه
ولی هنوز...