متن چشم
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات چشم
من رنگ چشمهایت را بهتر از طعم نان صبح میشناسم، و تو حتی نمیدانی که من کیستم. در این فاصلهٔ یک وجبی، کهکشانی جا شده است زیبا، کهکشانی...
رها پاییز را اینطوری خطاب می کند؛
ای دستاورد ِ شیرینِ من :
درشبهای بلند تو بود
که برای چشمهای او شعر بافتم...
چشم ها دچارند
دچارِ تماشا
تماشایِ اولین نگاه
قبل از اولین صدا
چشم ها دچارند
دچارِ گفتن
و اشک مترجم صادقی ست
از تمامِ حرف هایی
که ترس از صدا شدن دارند...
چشم ها دچارند
دچارِ فهم
فهمِ تو ازمن
و اما تو در جهالتِ محض...
عجب جنگی به پا شد
میان چشمان تو دل من
جانم از چشمم همیشه جاری است
زنده ام اما نمیدانم چرا؟!
موی سپیدت
در آینه لرزید
نه مثل برف
نه مثل خاکستر
خطی بود
که زمان
بر شیشه کشیده بود
و چشمهایت
بیصدا
مثل دو زخمِ روشن
نشسته بر تاریکی
در میان این تضاد
نه پیر شدم
نه جوان
فقط
به لرزشِ لحظهای فکر کردم
که چگونه
میتواند
تمام عمر را...
اگر صدا را میشد دید
در کوچههای دلتنگی
ردی از آوازت
بر دیوارها نقاشی میکردم
شبیه رقص نو عروس
و هر واژه
با رنگِ دلتنگی
به شکلِ لبخندت درمیآمد
محبوبم،
اگر صدا را میشد دید
دوباره
با چشمهای بسته
عاشقت میشدم
من چشامو بسته بودم
تا چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد:
دیوانه! من میبینمش..!
پشت چراغ قرمز
صبح و زندگی ایستاده ام
پلکی بر هم بزن
چشم باز کن
بتاب به زندگی ام
تا تو نباشی این چراغ لعنتی سبز نمی شود .
چشمان سیاه
تو چقدر جادویی ست
بوسید مرا
گرچه
هم اغوش
نگشتیم در شبِ بیپایان
چشمانت
مثل دو فانوسِ خاموش
در دلِ طوفان
میدرخشیدند
بیآنکه نوری بدهند
بیآنکه راهی نشان دهند...
من
در امتدادِ سکوت
دنبالِ صدایی میگشتم
که شاید
از لبانت
به خوابم بریزد...
اما
تو فقط نگاه...
نبود چشمای سیاهت تو زندگیم
زندگیم رنگی کرد با قرصای رنگی رنگی
چون چشم تو را בیـבم،
ویران شـבہ ام בر خویش.
من از تمام صبح فقط بخیر هایش را دوست دارم
چشم بگشای
سلامم ده
که با تو نه تنها صبح
بلکه تمام زندگی ام بخیر میشود .
چشمهایت از هر شعری شاعرترند
با یک نگاهت...
دنیا از عشق سرشار میشود.
بیش از آنکه شاعری کنم
چشمانت شعرم را سروده اند
بی تو شبها همدمم،
خاطره های چشم توست.
برکه بودم، سایهای افتاد و خوابم را گرفت
بغض ابری آمد و آرام جانم را گرفت
چشم وا کردم، غباری در نگاهم ریشه زد
دردی از جایی گذر کرد و عنانم را گرفت
باد زخمی کهنهتر ساخت از گذرگاه خیال
موج برخاست و دلِ بیسرپناهم را گرفت
صبح آمد، پرده...
خــوب ست تـمامِ مــاه و سـالم با تو
خــوب ست همه فــکر و خیالم با تو
در قــــهوه ی چشـــمانِ تو ای زیبا رو
نـــیکو ست زدم هر چه که فالم با تو
نیست جز چشم سیاهت،
چشمی اندر خاطرم
مگر به وقت مردنم.
بپره فکر چشمات از سرم
لابه لای چشم تو،
قلب من افتاده به دام.
دل
به آهی بند است
چشم
به نگاهی...
༺ هرگاـہ لب سکوت مے کنـב چشم سخن مے گویـב
چشم تو چشم که نیست، بلای جان دل ماست.
چه کنم، گر نتوانم فراموش کنم چشم تو را.