شعر معاصر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر معاصر
گل نازک عشق
تنها در سپیده دمان نور میروید
میان شوق نوازش دستان نسیم
و وفاداری سخت زمین
آنجا که پرستوها در آغوش
آبی رهای آسمان میرقصند
و خورشید مهمان پنجرههای امیدوار میشود
جاییکه همهچیز هیچ میشود
تا سرشار شود و گل نازک عشق
هرچند کوتاه
اما در سایۀ نورانی...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
تو نباشی
هوا از راه رفتن می ترسد
ماه
بی صدا چکمه هایش را
بر لبهی دیوار جا می گذارد
انگار نمی خواهد
دست کسی به تو برسد
تو نباشی
شب بوها پشت پنجره می میرند
وخیابان
در سکوتی کوتاه
میان سو سوی چراغها
به تو فکر می کند و...
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
هنوز مرا دیر می فهمد
زبان مادری ام
که عاشقانه هایت اینقدر
از معنای شان
فراری اند
هیچوقت موضوع
من نبودم
باید چیزی بزرگ تر از
حاشیه می شدم
جایی در متن
حیف ...
صندلی های خوب
زود پر می شوند
صحنه ی نمایش
کاملا از دید
خارجم کرده است...
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
خال های سیاه کفشدوزکی
که در رویای باغ
با برگ نعنا در زباله ها غرق شد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می...
ما چند نفر
اتوبوسی از بازماندگان ترس
چروک و مبهم
چشم در چشم پهبادهای انتحاری
ارزان شکار می شویم هموطن
دوست داشتن های یواشکی ات
و بوسه ی دشمن بر گلوی خوش باورم
امروز پسری را که نزاییدم
موشک زد
یک پوتین و چند لباس خون آلود
بر شانه ی...
آه، ای کبوتران سپید شکستهبال!
اینک به آشیانۀ دیرین خوش آمدید.
اما، دلم به غارت رفتهست
با آن کبوتران که پریدند،
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند!
خانه ی دوست کجاست؟
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است...
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده...
کیستی
که باتو
جهانم به دو نیمه می شود
و مرا
در هوایِ نارسِ پُرتقال
جا می گذارد
و سهمِ من
از آن همه شیرینی
طعم گَس
نیمه ی نارس است...
جای مردان سیاست بنشانید درخت
که هوا تازه شود
به خدا ایمان آرید
به خدایی که به ما بیلچه داد
تا بکاریم نهال آلو
صندلی داد که رویش بنشینیم
و به آواز قمر گوش دهیم
به خدایی که سماور را
از عدم تا لب ایوان آورد
و به پیچک فرمود...
من عاشقِ این شهر و خیابانِ توام
دلتنگترین عابرِ میدانِ توام
اخبار پر از تلخی و دود است، ولی
من ریشهترین کاجِ زمستانِ توام
لبخندت،
دم ِ غروب بود که چکید
روی سایه ی سنگینِ درخت
چشم هایت ، این دو قطره ی خیسِ
انتظار وقتی می افتادند کف این
باغچه ی خاکی،
انگار اندوه کهنه ی زمین
بخار می شد و پرنده ای
بااضطراب رهایی
راه آسمان را پیدا می کرد...
فرصت نشد
که برای کلاغهای حیاط
پیراهن بدوزم
و در نور دم صبح
کبوتران را به مشتی گندم
دعوت کنم
فرصت نشد
برای کوچه های بارانی
کمی آفتاب بریزم
اما برای تو
بوی نعناع باغچه را
جا گذاشتم...
در خزانی که پُراز خاطره هاست،
حیف شد پنجره ی ماه،نخندید به صبح
حیف شد کوچه در انکار صدا خوابیده ست..
پشتِ دیوار سکوت..
لب تنهایی یک باغچه ی بارانی..
ومن احساس تورا پَر زده ام
وقتی از فاصله ها پرسیدی..
آه باران، باران...
کودکی هایم کو؟!
نکند پنجره ی...
❣*عاشقم*
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به...
امشب صدای کبوترانم را نقاشی کردم در دیوارهای توبه تو سایه تو را شناختم من آواز خواندم من با دوتار پیری آواز خواندم وخط های آبی رنگ صدای زنی که دوستش دارم آواز خسته من را رنگین کرد من تو آواز خواندیم تا نفس مهتاب خاکستری شد در نقاشی هایم...
تو بر تارترین شبانهی زمین تابیدی
ستارهای من !
ای سروش اهورایی آفتاب
آموزگار معصوم نجابت
ای خیمهگاه گستردهی نور
سحرگاه گل سرخ
این خانه از نگاه تو روشن میشود...
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از...
من یک جاده ام...
میآیم، بیآن که آمده باشم!
میرسم، بیآن که قدم بردارم!
به دور دست جاده نگاه میکنم،
پیش پای توام...
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب…
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله،...
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو...
نه تو میمانی
نه اندوه
و نه، هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود، قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم، خواهد رفت
آن چنانی که فقط، خاطرهای خواهد ماند
لحظهها عریانند
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز