100 متن کوتاه احساسات تلخ ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره احساسات تلخ
100 متن کوتاه احساسات تلخ ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن احساسات تلخ برای اینستاگرام و بیو واتساپ
گـاهی اونقـدر بـد دلت مـیشکنه
که حتی!
نـای اعتراض هـم نـداری
فقـط
نگاه می کنی و
بیصدا میروی
چه باخلاف
چه بی خلاف
این روزگار در برخلافی می گذرد..!
مگر دلتنگی چند کلمه است؟
که آسمان را برهنه می کند
و روی کاغذ می بارد
باور کن که پشت پای تو این باغ
سیب خُشکید...
من به امّید صفا، آمده بودم به جهان
پس چه شد،آنهمه احساسِ وفاخوانی
من؟
شلاق های فقر، پیراهن هایمان را پاره کرده است ...
هیچ بار سنگینی ،به حمل دلی که از درد سنگین شده سخت نیست،،
به دوش کشیدن دل پر درد سخت است..
هر چـہ قـבر בرـב بیشتر باشـב ، شب طولانے تر است ..
طولانے بوـבن شب هرکس ب میزان בرـבهایش است..
دنیای من، دنیای زوره
دنیای کر، دنیای کوره
قلبم، نمکدونِ شکستهس
چشمای من، دریای شوره...
گریستم برای نداشتن کسی که...
به حال و روز دیوانگی ام خندید...
خاطراتت شد بغض...
بغض هایم شد اشک...
اشک هایم خیس کرد، همه دنیایم را...
این همه شعر سرودم که به گوش تو رسد...
ولی افسوس و صد افسوس که هرگز نرسید...
تو همان خواب قشنگی...
که به چشم منِ دیوانه نخواهد امد...
توبه کردم که دگر دل به کسی نسپارم...
دل به هر کس که سپردم بشکست...
سهمم از آن چشمان تو،
چیزی به جز حسرت نبود.
بیا
تا دلتنگی ام را ،
ورق بزنی،
صفحه ی دل را ، خاک گرفته است...
کدام کتاب را ورق زدی،
که پاره پاره های این دلم ،
به باد رفت .
کاش میشد به نبودن های پر تکرار تو عادت کرد.
خانه ام ویرانه شد،
وقتی نگاهت به نگاه دگری دوخته شد.
از تو فقط یه خاطره مونده به جا.
چشم تو و چشم تو و چشم تو.
دوباره خاطراتت تکرار میشود در من،
من از تکرار پر تکرار این تکرار بیزارم.
چه کسی ساز نبودنت را کوک کرده،
که نبودنت را در گوشم زمزمه میکند.
مهربان وساده بودم ساختم با هر کسی
حیف دنیا با تمام خوبی ام با من نساخت
تو غزل های مرا خواندی و دل کندی و رفتی.
عجبت باد، چقدر سنگ دلی.
گاهی قلبم به اندازه ی نبودنت درد میکند.
مرگ من آن لحظه که ترکم تو کردی، سر رسید.
هزار سال گویی در زندان زیسته ایم
در دنیایی ک یک بار زندگی می کنیم
خسته ام،
مثل همان لحظه که از آغوش خود راندی مرا...
روزگارم سخت تر از سخت شد.
خاطراتت وقتی از خاطر گذشت.
▪️درد
شب را به شب میرسانم وُ
زندهبودنم را به دوش میکشم
از هرطرف نگاهم کنی
شبیهِ «درد» شدهام،
که از معنایش فرار میکند!
فرار میکند
فرار میکند
و همچنان «درد» است...
عجب رنج عجیب و درد ناکیست، دوریت...
اقتدار و. ابهتش زیباست
زخمی از شقاوت دنیاست
یادگاریّ تلخ آدم هاست
درختی که روی آن یادگاری حک کرده اند
امشب به یادت فال قهوه گرفتم.
چقدر لبریز بود از بی کسی و تنهایی.
دگر نیست،
و این آغاز دلتنگیِ من است.
تو از بهانه یِ غربت
من از ترانه یِ محنت
اگر که جذر بگیریم؛
پیامدش شود عزلت.
لبریز ز دلتنگی است.
این حال پریشانم.
در دلم بوران نشست و قاصدک بی آرزو شد
در نگاهم ابرِ سَرکِش؛ گونه هایم را وضو شد
اینکه هستی و ندارمت،
خودش غمی جدا از غم هاست.
کاش با رفتن تو.
ویران نمیشد قلبم.
درد دارد که پر از شعر شوی واسه ی او.
ولی او از تو و شعرت همی بی خبر است.
مگر چیزی به غیر از خاطراتت هست.
که بارانی کند چشم مرا هر شب.
من آن سنگقبر کهنهام
که جز باران کسی به یادم نمیگرید
و جز سکوت کسی نامم را صدا نمیزند
دوست داشتن کسی که دوستت ندارد، تنها گناهی است که در ازاش تو را به جهنم نمیبرند بلکه جهنم را به دنیایت می آورند ...!
لینک متندوست داشتن کسی که دوستت ندارد، تنها گناهی است که در ازاش تو را به جهنم نمیبرند بلکه جهنم را به دنیایت می آورند ...!
لینک متن
و آرزوهایی که به جای برآورده شدن،
حسرت شدن
کاش جانم را میگرفتی،
اما دلم را نمیبردی.
بها دادن
به آدمهای نمکنشناس
دهن کجیست
به حیواناتِ وفادار
تو چون من، ای پرنده بیقراری
نه ماندن میتوانی، نه فراری
قفس وا شد، برو هرجا، جز اینجا!
به آدمها مبادا دل سپاری
وقتی که برای مشقِ تو دست زدند
با جیغِ ریا تَبر تَبر دست زدند
جای رُخِ اسب و مهره ی شاه و وزیر
بزغاله ترین پیاده را دست زدند
نیست در عالم کسی در اختیارش زندگی.
زندگی را اجباری بایدش کرد، زندگی.
از همان لحظه که از چشم تو افتاد دلم.
مرگ من بیشتر از بیش به من نزدیک شد.
عجب بی صدا جان مان را گرفت.
حسرت های بر دل نشسته.
یاב آن روز کـہ بـہ בل مهر تو افــتاב.
بخیــر...
گذر کرבم از این حال پریشان.
گذر کرבم ولے با جسمے بے روح.
درد را ذره ذره چشیدم تلخ بود…
کسی نیست تمامش را یکجا خریداری کند ؟
همه ما یک روز
یک جایی، با یک اتفاق
تمام وجودمان را از دست داده ایم
بی آنکه قلب هایمان از تپش بایستد.
دلشکسته تر از آنم که ترک هایش را ترمیم کنی
دوست صدایش کردم
دشمن خطابم کرد
قلب مهربان زخم فراوان دارد
➷➷➷➷➷ غم نبوבنت یک عمریست شاعرم کرב
مے نویسم از غم نبوבنت בیواט בیوان
هاینریش بل:
حتی اگر عشق خریدنی هم بود باز هم نمی توانستم آن را به دست بیاورم ؛ چون پول نداشتم !
هرگاـہ בشمن نزבیک شـב بهت
بـבوט از בور گلولـہ اش بـہ هـב؋ـ نخورבـہ ..
هر نزבیک ‘شـבنے
ـבست ر؋ـاقت نیست ر؋ـیق
بغض ما از غروب آسمان دیدنی تر است…
➷➷➷➷➷ ـבر اوج گرمای تابستاט نگاـہ سرבت تنم را به لرزه انداخت...
در موقع رفتنش باران به حال زارم شروع به بارش کرد
اشکم هایم را در قطره قطره وجودش پنهان کرد
اما چشمان سرخم درد قلبم را آشکار کرد
ما زاده ی دردیم
ارامش سرابی بیش نیست