شعر عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه
در دل شب، زیر آسمانی پر از راز
دریا با صدای عاشقانهاش،
آغوشی را به من میدهد
که فقط تو میتوانی در آن جا کنی.
مهتاب در چشمهای تو میرقصد،
که همچو نوری در دل تاریکی است،
در این شب که با یاد تو پر میشود،
عشق تو در قلبم...
من בر بـہ בر آن رخ زیبایِ پریشان،
تو بے خبر از حال منِ عاشق בل خستـہ ے ویران.
بر شاخه ی صبح،آشیان ساخته اند
از چشمِ شکوفه ها دهان ساخته اند
هربار تورا دید دلِ من پَرزد
انگار تورا از آسمان ساخته اند.
نان را از من بگیر اگر میخواهی؛
هوا را از من بگیر،
اما خندهات را نه.
آن گلِ سرخ را از من بگیر،
آن سوسنِ آبی را که میکاری،
و آن آبِ سرکش را که ناگهان
در شادمانیِ تو میجوشد—
آن موجِ ناگهانیِ نقرهگون که از تو میزاید.
نبردم سخت...
عشقم
ضربانِ قلب تو
آواز یک آیهی ناز است
که در سکوت تنم
میرقصد، میخندد، زندگی میکند.
عشقم
تو
همان سورهای هستی
که در میان تلاوت باد
برگهای خستهی پاییز
جان میگیرند
و من
در هر قدمِ با تو بودن
از قفس تن
رها میشوم
تا پرواز کنم،
با همان پرندههای آسمان
محدثه،عشق من، تو گلِ همیشهبهارِ دل منی،
که در باغ سکوتهای شب،
با نرمیِ نسیم، عطر حضور میپاشی،
چشمهایت روشنترین ستارههای سرگرداناند،
که در آسمان خیال من جاودانه میدرخشند
لبخندت، نغمهایست از صبح روشن،
که شکوفههای انتظار را به بار مینشاند،
دستت را میگیرم، همراه با نسیم خیال،
به سوی...
محدثه جانم، در باغ خیال من شکوفهای،
که با هر نسیم، عطر عشق میپراکند،
چشمهایت دریچهایست به جهان رویاها،
و لبخندت، خورشیدِ صبحِ جان من
در پیچوخمِ زمان، دستت را میگیرم،
تا پرواز کنیم به فراسوی سکوتها،
جایی که فقط من باشم و تو،
و عشقمان همچون ماهی در دریای...
آقای "شالاو علی" (به کُردی: شاڵاو عەلی) شاعر معاصر کُرد زبان عراقیست.
بازگرد،
به کجا چنین شتابان؟!
به کجا میخواهی خوش باشی،
غیر از آغوش من.!
هر کجا بروی
آواره و پناهندهای...
هرم نفسهایش،
با بوسهاش
گلاب پاشید به رخسارم-
لبهای مادرم!
یه سوالِ بی جوابه؛
قفس عاشقِ پرنده َ ست
اگه از قفس رها شه
کی می بازه؟ کی برنده َست؟
عشقت در دل من
همچو موج های دریا
طوفانی ست
یادت همیشه روشن است
مثل فانوس در دل شب
نقاش زندگیام
رنگبهرنگِ عشق را
تو می پاشی
بر بوم دلم
تا هر لحظهام
پر از نور و احساس
تو باشد.
رخ یار ..
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد
آتش به دل و دیده و این بال و پرم زد
یادم نرود آن شب مهتاب که گفتی
شعر و غزلت بوسه به چشمان ترم زد
ما را نه توان رخ زیبای نگارست که عمریست
تصویر تو و...
نمیدانم بهشت عشق را چگونه در دلم نقاشی کردی، که هر رنگش یادگاری از لحظه های بی پایان تو بود
لحظهای
و پس از آن، هیچ...
زمین میایستد،
زمان فرو میریزد،
اما دستت در دست من
معنای هستیست.
باد خواهد آمد
و ما را خواهد برد،
اما پیش از خاموشی
بگذار لبانت بگوید:
عشق،
تنها دلیل بودن بود.
در شبِ جان، خیالِ یار، رقصان شده پدیدار
چون روحِ مهتابی روان، در بیشهای اسرار
ز اعماقِ تاریکی، نوری چنین درخشان
گویی که سرّی کهنه فاش گشته است این بار
نه سایه، نه تن، نه رنگ، لطیفتر ز پندار
در پردههای نازکی، حقیقت گشته دیدار
ز ذراتِ هوا بین، جرقههایی...