متن انتظار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات انتظار
بیا که بی تو ستارهها
گم شدند در تاریکی شب،
ماه حیران و
خورشید در انتظارت
که طلوع کند...
بیا،
که دل از تپیدن افتاده است
در غیبتِ نگاهت،
و این جهانِ بیتو
طعمی ندارد جز تکرارِ دلتنگی.
بگو
کجا بیابمت؟
به کُنجِ دَخمه ی خیال
کِناروعده یِ محال
کرانه های آرزو
کجا بیابمت؟ بگو
بگو
کجا بخوانمت؟
به واژه های بی کلام
میانِ شعرِ ناتمام
به بغضِ مانده درگلو
کجا بخوانمت؟ بگو
بگو
کجا ببینمت؟
کنارِ بُهتِ پنجرِه
به زیرِچَترِ خاطره
به مّکثِ بینِ گفتگو
کجا ببینمت؟...
افسو๛ ڪـہ
בر حسرت בیـבار تو בیوانه شـבیم.
من و دلتنگی به انتظارت نشسته ایم
اگر زود برسی من قاتل میشوم
اگر دیر برسی آن قاتل من!
בر جهان בل من،
جاے یکے مثل تو خالیست،کجایی...؟
تشنه ای منتظر معجزه ی بارانم
مثل گلدان ترک خورده لب ایوانم
بانگاه همه ی آینه ها درگیرم
ودر این بادیه عمریست که سرگردانم
گرچه عمری نشده قسمت من دیدن تو
قسمتم میشوی آخر وخودم میدانم
باز برگرد واز این غائله دریاب مرا
که ازین درد به لب میرسد آخر...
عمریست کـہ בلتنگ توام،
جاے تو خالیست کجایی؟
من بـہ انـבازـہ ے یک شهر شلوغ،
בلتنگ و گرفـتار توام.
ازمن ربوده ماه رخت صبرو تاب را
دیگر ندیده دیده ی ما رنگ خواب را
تقویم سر رسیده و ما را رها نکرد
ایام می کشد به رخ ما حساب را
درانتهای شام سیاهم سپیده نیست
دراین شب سیاه بیاور شهاب را
اکنون مقیم کوچه ی تنهاییم شدی
پنهان بیا...
عمر
آنطور که فکر میکردیم
نه یک خطِ صافِ اتوبان
که از نقطهی «تولد» به «نهایت» میرسد
و نه یک طومارِ از پیش نوشته شده
که هر روز
برگِ جدیدی رو میکند
عمر شبیه یک گنجهی کهنه است
پر از لباسهای اندازهی «فردا»
که هیچوقت «امروز» نشدند
و بویِ ناخوشایندِ...
کوله بارم همه غم
میان کافه ی قرار
باز هم نبودنت را
به انتظار می کشم
میدانی
قهوه ها جای خود
دلم تلخ میزند
گارسون یک تِرَک چاووشی لطفا!!!!
با شب حرف ها دارد دلم
برایم از قرص روی ماهت می گوید
با ساعت درد و دل میکنم
از انتظار می گوید
با این اوصاف
بدونِ تو من
در مداری پر از خیال ایستاده ام .
مدت هاست رفته ای
نبودنت و جای خالی ات
مرا تنگ به آغوش می کشد
کاش حتی به خواب هم شده
یکبار می آمدی و میگفتی
من این هم آغوشی را نخواهم
که را باید ببینم .
جادهها ادامه دارند،
مثل دل من،
که به دنبال تو میگردد،
اما تو نیستی...💔💔
هوای تو بوی سیب دارد،
میوزد با نسیمِ خاطرهها،
و من در همین جمعههای بیقرار،
تا همیشه در انتظار تو میمانم.
سپیده که سر زد،
کوچهها از عطر تو خالی بودند
و من، در ازدحام روز
هنوز با باد سخن میگفتم...
لباسی نو بر تنِ انتظار پوشیدهام،
قرار بود بیایی...
نیامدی،
اما هنوز زیبا ماندهام.
ای که از لطف ظهورت جهان جان میگیرد
بیتو این دهر، زِ رنجِ زمان میمیرد
در غمِ هجرِ تو، ای مونس دلهای حزین
هر نفس، سینه زِ داغِ نهان میگیرد
گر نسیمِ سحرت بر دلِ ما بگذارد
خارِ این باغ، گلِ ارغوان میگیرد
روزی آید جهان زِ عدل تو شود...
آفتاب دگر طلوع نمیکند،
شهر تاریک شده،
خانه، از نبودنت فرو ریخت
برگرد و به زندگیام روشنایی ببخش.
باران اشک را،
بر دل شکستهٔ شب میبارم
و در گوش کر او
وعدهٔ روزهای بهتر را میدهم
زیر آسمان شهری که
مردمانش در حسرت صداقت میسوزند!
کجایی بگو الان تنها کسی که داشتم بهش اطمینان؛