شعر غمگین عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین عاشقانه
چه بارانیست امشب
تمام واژههایم
در خیسیِ خاطرت
غرق شدهاند
شعرهایم
بیپناه
در کوچههای شب
به دنبال ردّی از نگاهت
قدم میزنند
دوباره
دوباره
و دوباره مینویسم
شاید
ردی از تو
در واژهای
جا بماند
این ساعت پوسیده چرا میچرخد
تقویم جفا بر جگرم میخندد
.دیگر نزن این نای غم آلود مرا
دیگر نکش این خستگی فرسود مرا
من مرده ام از بس که شبیه همهام
با چشم تو انگار من آن غریبه ام
ای عشق تویی قاتل و من کشته تو
ویران شده ی...
خوش باش
چه میشد گاهگاهی هم بیاید نام ما یادت
سراغی از شکار خود بگیرد پلک صیادت
میان گفتگوهای من و تشویش چشمانت
به یاد آرزو های من و گلگونه ی شادت
تصور کن که زیر نم نم باران پائیزی
بیافتد برگ زردی پیش پای سبز شمشادت
بخاطر آوری روزی...
شبیه گریهی بی مرز و حد شدم بیتو
چه ساده گریه شدن را بلد شدم بیتو
پس از تویی که برایم خودِ خدا بودی
به زیر پای خدایان لگد شدم بی تو
که با تو فاصله ام شصت سالِ نوری شد
و از دریچهی غربت رصد شدم بیتو
چه تلخ...
نمی توان
حتی از رویای بودن با تو گذشت
تویی که
قلبم به اشتیاق آمدنت می تپد
عاشقانه هایم را بخوان
بگذار
در آرزوی داشتنت
شکوفا شوند
وچشم به راه پرستوهایی باشند
که خبر آمدنت را برایم می آوردند
بین من و تو جهانی از فاصله هاست
هر بی خبری نشانی از فاصله هاست
خشــــکیده اگر بـــاغِ نـــگاهم بی تو
از خلق بَد و خزانی از فاصله هاست
شد بعدِ تو دل یتـیم می دانی تو ؟!
حــالِ غـــزلم وخــیم می دانی تو؟!
از لــحظه ی رفتنــت رباعــی هایم
شــد بر غــمِ تو مقیم می دانی تو؟!
رفتم
تا آن که نمانم وسط چون و چرایت
رفتم که نگیرد خبرم حال و هوایت
من کفتر جلد قفس و دام که بودم!
تا دل نسپام لب بام دو هوایت ؟
رفتم که نماند اثر از خاطره هایم
یا آن که نباشم غم بیهوده برایت
هر لحظه بمانی که...
خدانگهدار :
عشق نباید باقلبم
اینجوری تامی کردی
یه دنیاغم ودردُ
تو قلبم جامی کردی
مَنی که تنهاازتو
تو قصّه هاشنیدم
فقط خداشاهده
چه دردایی کشیدم
شاهده که چن ساله
گرفتار تو شدم
حالَم بَدِه ، خسته ام
هِی می ریزم تو خودم
آرزومه دوباره
برگردم به گذشته
وای همون...
غمِ هجرانِ تو آخر، دلِ ما، سوخت؛ بیا!
به جز از عشق تو چیزی، نبُوَد در دل ما!
همه دم، غصّه خورم؛ آه کشم، با دلِ زار؛
شده تقدیر دلِ من، بشوم، از تو جدا!
نفسِ دل، شده بیتاب؛ بگو من چه کنم؟
گُلِ قلبم، شده پُرغم؛ بروم من، به...
من نباشم چه کسی دست کشد بر سر تو...
چه کسی نیمه شبان بوسه زند بر لب تو...
من نباشم چه کسی عشوه و نازت بخرد...
چه کسی جان بدهد واسه ی خندیدن تو...
جان به لب
جانم به لب رسیده، ای عاشق رمیده
تا کی ز درد هجرت، گریانِ هر دو دیده؟
دیگر مرا توان نیست، بعد از تو تاب ماندن
چون شمع نیمهجانم، در خلوتی خزیده
هر شب به یاد رویت، اشکم چو رود جوشد
دل از فراق مهرت، بیجان و قد...
نگاهت
سنگینیست که بر شانههای سکوت
مینشاند غبارِ گذشته را
مثل داغی روی تنِ زمستان
نگاهت
راهیست بدون بازگشت
که در آن
کلمات گم میشوند
و تنها آتش میماند
میسوزاند، میسوزاند،
اما خاموش نمیشود
چشمهایت
چون دو شعلهی سرد
میدوند در کوچههای خیال
داغی که میسوزاند
اما آرام نمیگیرد
تا...
در محله قدیمی
خانه ی کلنگی تان
آجرهایش بست نشسته اند
به امید اینکه روزی
چند خط تا شده را
از خاطرات فروریخته درزشان برداری
برگرد
از دست یازده هزار موی سپید دور نامه
نجاتشان ده
من هر روز
یک تار سپید موهایم را
دور نامه می پیچم.
ردی از آذر
در کوچه کوچه سینهام
جا مانده
چقدر پاییز
زود رسیده
فصلهاست
که تو از من رفتهای و
چشمانم
هیچکس را شبیه تو
پیدا نمی کند
می دانی؟!
از روزی که نگاهت را بردی؛
دیگر هیچ آینه ای
حتی برای لحظه ای
زیبایی ام را باور نکرد!
تو را من دوست می دارم
ولی جانا نمی دانی
شدی دنیای من دیگر
چرا با من نمی مانی؟!
نوشتم بر تنِ لاله
که خون شد این دلِ تنگم
گل لاله به غصه گفت:
که من خونین دلم چون تو
قسم
بر زخمه ی چَنگ و
قسم بر ساغر و...
همه از یار می گویند
از آن خورشیدِ عالم تاب
و آن زیباییِ دلدار
ولی من از غمِ دوری
و چشمانِ همیشه خیس
می گویم
از آن دلشوره ی هر روز و هر شب
آن نگاهِ تا ابد خسته و تنها مانده می گویم
بگو آخر !
بگو با این...
نقاشی نیمهکارهام
خطهایی سردرگم
رنگهایی نیمهجان
در حصار سنگین انتظار
نقشی که در سکوت میمیرد
در تمنای لمس دست های تو
رفتی و نگفتی چه شود بر سر دلدار!
گفتی که تو را عاشقم و تا به ابد یار!
آسان تو شکستی همه یِ قول و قرارت
دل تنگم و گریانم و حالی که شده زار...