شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
تا گشودم چشم، دیدم عالمی مهمان توست
هر نفس در سینهام لبریزِ از ایمانِ توست
دل نلرزد بیسبب، از، لرزشِ پنهانِ من
از نگاهت عشق روید ، این دلم سامان توست
با نگاهی، فتنه در جانم فکندی ناگهان
عشق یعنی هر چه دارم زاده ی چشمان توست
بیتو حتی لحظهای...
چارهای باید نمود از، بهر این خاک کهن
آنچه در دل مانده بر جا، غمگسار زابل است
آسمانش هست خاکی و روان آبش ز دود*
،هیرمندِ* تلخ کامم درکنار زابل است
بوده آبش چون تگرگی سرد و شیرین در بهار
گشته هامون خشک و جانم در حصار زابل است
بلبلان...
خواهم که شبی سفر به سویت بکنم
یک شاخه ی گل هدیه به مویت بکنم
از لعل لبانت اگر شکر میریزد
خواهم که دلم عابر کویت بکنم
امروزهم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدودم به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه ی دنجی بدون یار
دنیایی پر...
گاه گاهی به دلِ
خستهی من هم برسان
دستخطی
که نشانم بدهد یاد منی ...
🍃🌸
چشم مستت با دلم بنگر چه بازی میکند
با من عاشق عجب بنده نوازی میکند
چون نسیمی گاه ملایم، گاه طوفانی مخوف
این دل سر گَشته راحال وهوایی میکند
میشود مهمان نا خوانده برایت خاطرات
تلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند
مثل هر شب قطره های اشک با من همنشین...
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش
آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید،
جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش،
دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است،
درد دل با هر...
برداشتم قلمم
تا شیرین بنویسم،
تلخی این جهان را!
بیتابشدم اما،
دمنزدم، عادتم این شد!
با خون جگر نوشتهام،
قسمتم این شد..!
نپرس حالِ مرا
روزگارم یار نیست ...
این ذهن نا آرام من،
دست بردار نیست..!
چنان دلتنگ شدم بی تو،
که شد بر من، جهان زندان
چنان نالیده ام بی تو،
که شد بر من جهان حیران
بی تو باشم در امانم، بشنو و باور مکن
حرف های رو زبانم، بشنو و باور مکن
گر تو پرسی می توانی از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم، بشنو و باور مکن
روزگاری بر سر سفره ی دل نان داشتیم
بر سر سفره اگر نان رفت، باران داشتیم
رنگ دیگر بود دنیا آن زمان یادش بخیر
از پریشانی فقط موی پریشان داشتیم
رو به روی هم نشستیم و ندیدی روی میز
از همه غوغای عالم ما بهاران داشتیم
کاش، میشد آسمان عشق را تسخیر کرد،،
آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد،
فکر کردم، رفتنت را میشود از یاد برد،
رفتی و این رفتنت روح مرا زنجیر کرد
بشکند پشت تو ای غم کمرم خَم کردی
هرچه اصرار نمودم که برو، رَم کردی
رهِ غربت بگرفتم، تو فریبم دادی
قوت هرروز مرا باز تو از سَم کردی
«طلوعِ وصال» ✨
بشارت آمد و دل غرقِ دعا میگردد
که زِ کوی یار، نسیمِ صفا میگردد
به صبحِ وصل، دگر ناله نخواهم کردن
که نویدِ مهر، چو خورشید، به ما میگردد
شرابِ عشق چو در جامِ جان فرو ریزد
هزار آینه روشن زِ ضیا میگردد
به چشمِ مستِ تو...
خوشبخت آن دلی که ز لبخند یار خویش
هر لحظه مهر دید و نوای وفا شنید
آیینه شد دلش به صفای نگاهِ دوست
هر بار عشق گفت، ز جانش صدا شنید
بذار صاف و اُتو کشیده باقی بمونم
نذار چروک بیُفته رو مغزم...
مـــاجـــرای دل و دلـــــدار چه شیرین افتاد
خــــــاطــرم بــاز بـــه یــــاد مَهِ دیرین افتاد
ســـازشی نیســـت چــرا بین فـلک با دلِ من
غـــم و تنـــهایی و هــجران تـو سنگین افتاد
ایـــن هــمه تنــگ دلـی ســهمِ دلـــم شد زیرا
قـــرعه ی طالعِ مـــن در شــــبِ پروین افتاد
غایب از چشم و...
دورهم بودیم و مجلس،بی شما کم رنگ بود
گر چه مبخندیدم اما دل برایت تنگ بود
صحبت از یلدا شد وآن حرفهای عاشقی
پای شوقم آن میان بی روی ماهت لنگ بود
هرکسی ساز خودش،را میزد و من هم به طبع
خاطرم با یادتان درگیر صدها رنگ بود
گرچه میگفتندهر...
کنارصندلی خالیویک زیرسیگاری
دوچندان چاییخ کرده،تماشاکردهای هرگز؟؟
شباستوبازبارانپشتشیشهساز رفتنزد
خودترابدرقهتاصبحفرداکردهای هرگز؟؟
شوریدهترم از آنچه دیدی
مجنونتر از آنکه میشنیدی
با تو خودی من از میان رفت
وین راه به بیخودی توان رفت
عشقی که دل اینچنین نورزد
در مذهب عشق جو نیرزد
چون عشق تو روی مینماید
گر روی تو غایت است شاید
عشق تو رقیب راز من باد
زخم تو...
گویی امشب بلا بر جان من افتاده است
قرعه غمگین غم بر خوان من افتاده است
چشم افسون کار او خواب مرا برهم زده
تا که عکس سایه اش زندان من افتاده است
گویی امشب آسمان رنگ جنون خواهد گرفت
چشم شوخش لرزه بر ایمان من افتاده است
گیسوی کفر...
مثل ابیات ترحم انگیز شده
من به بیراهه زدم
تا به بن بست تو گرفتار شوم
حالت امروز من
حاصل عشق آلوده تو بود
لای برگ های زمان
درون ساعت شنی
بین عقربه های نگاهت
نفس های من بود که گم می گشت
قلب من بود که بین دستان تو...