متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
این روزها چگونهام؟
خاموش و خالی و خسته و غمگین،
بر مرز باریک میان خوشبختی و مصیبت ایستادهام و منتظرم ببینم مقصد بادها به کدامین جهت است.؟؟؟
میدانم زندگی میگذرد، میدانم درد هایمان کمرنگ میشود ؛
ولی عزیز من ، جوانیمان را از که پس بگیریم؟!
انسان سه بار میمیرد؛
بار اول وقتی سادگیاش از دست میرود، بار دوم هنگامی که معصومیتش از دست میرود و بار آخر وقتی جانش را از دست میدهد !
برای آخرین بار دیدمت.
دورتر از همیشه، سردتر از همیشه، و بیروح.
در برابر من، بیدفاع و بیحرکت.
سردی دستهایش، تمام زندگیام را برای ساعتها، روزها، هفتهها، ماهها و سالها متوقف کرد.
چه کسی میداند چگونه میگذرند روزهای بدون او؟
شاید وداع، سختترین مرگ خاموش باشد؛ مرگی آرام و در...
له و لورده
زیر پای بیرحم زمین،
دستِ مهربان آسمان نوازشم می کند..
هر چقدر هم زخم ها فریاد برآرند می دانم
می دانم روزی
در آغوش ابرهای سپید
آرامشِ ابدی را لمس خواهم کرد
اگر مُردهای، بیا و مرا ببر
و اگر زندهای هنوز
لااقل خطی
خبری
خوابی
خیالی ...
بیانصاف !
و من غمگینم
بی آنکه بدانم چرا
دلم آشوب است
آشوبی از جنس موج
غمگینم و در تنهایی می اندیشم
و این غم تمامی ندارد
گویی قصد جانم را کرده
واین جمله چقدر آشناست
به گذشته میروم
قصد جان
آری غم قصد جانش را کرد
و حالا قصد جانم را...
دلم گرفت در را باز کردم
و دیدم دردهایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را درنیاورده آمدهاند
همه از پرنده های قفس می گویند
اما هیچکس
اندوه گل های بالکن را نمی داند،
سالهاست از آغوش مادر خود جدا افتاده اند..
ای آسمان نشین
گاهی به زمین نگاه کن
غم هجرانت این پایین بیداد می کند..
دلم باران می خواهد
کاش ببارد
آبادی به آبادی
ویران است
دل ما آدم ها
دکتر امضاء کرد مهر زد
مامان هق هق کرد
بابا خم شد
من پرسیدم .... ؟
تو تیمارستان هم سن خودم هست ... !
من، شبی مست و خراب
با قدمهایی سست
کولهای بر دوش
از کوچههای سرد این شهر عبور میکنم
طوری که
صدای آخرین گامهایم
در خاطر تو،
کامت را تا ابد تلخ کند !
سالها شد همچو سایه از حقیقت در فرارم
چه غمگینه روزگارم چه سنگینه شامِ تارم
کفنم را خود آوردم تابوتم رو دوشم بردم
به نامِ زندگی مردم بیل مرگ تا جان سپارم
خسته ام از همه خسته افسرده و زبان بسته
همچو مرغی پرشکسته ناامیدم بی قرارم
زیستن هیچکسان هیچیست...
بچه که بودم عروسکهایم همیشه بیدار بودند , زنبورها طلایی بودند و شب زیباترین و پولکدارترین روز جهان بود .
حالا عروسکها خودشان را به خواب میزنند ، زنبورها میگزند و از تاریکی میترسم .
اِے نَفَسَت
هَم نَفَسِ بی ڪَسان
جُز تو ڪَسی
نیست ڪَسِ بی ڪَسان
بے ڪَسَم و
هم نَفسِ مَن تویے
رو بہ ڪہ آرم
ڪِہ ڪَسِ مَن تویے
روز تلخ رفتنت کابوس شد ؛
²⁶
پرسه میزند
سایه ای در خانه
روی فرش
سقف
دیوار
پنجره
.
پنجره
.
پنجره
.
.
.
پرسه میزند
سایه ای در خانه
خانه ای که رهایش کردی...
از پنجره به خیابان میزند
بی امید آنکه لمس کند خیابان را
بی امید آنکه به خانه برگردد
در آینه که نگاه میکنم،
انگار یک نفر
درونم گم شده است
و چشمهایم
دنبالِ یک لبخندِ گمشده میگردد
که فقط
در قابِ صورتِ تو پیدا بود..
امروز
غم بی اعتنا از کنارم گذشت،
تعجبم را دید
گفت: مأموریت من
تا همین نزدیکی های قبرستان بود..
من دقیق ترین دقیقه بودم، اما انگار ساعت از دقیقه ها قهر کرده بود؛
درسته،او دیگر آنجا نبود