متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
بر تنش میکند
پیراهن انتظار را
و میدوزد رشتهی امید را
به دستان جاده
پنجره
سینه ش را
میلرزاند
به واژهی دلتنگی و
در سایهی خیال
فاصله ها را
به جان میکشد
بقچهی خاطرات باز مانده است
اکنون
آسمان بغضش میترکد
چه سخت مینوازد
قاب عکسِ یادگاری
آهنگ جدایی را...
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
جایی دورتر ازخودم ایستاده ام به تماشای خودم و روحم چه بی رحمانه خسته است...
پدرم به کجا روم و
به کدامین زبان فریاد بزنم ؟
واژه ها درد میکشند ،
کـم میآورند، میمیرند ،
دل تنگم را چگونه با واژه ها
برایت توصیف کنم ؟
بگو اینک کجایی ؟
کجایی که ببینی بی تو
چگونه غریبانه
سر بر شانهی بیکسی گذاشتهام...!!
گم شدم در لابلای خنده های تلخی که هیچکسی
به آن شک نکرد
دلم دشتیست که
شادی سالهاست، از
آن کوچ کرده، است
در جمع نمیخندم
خنده برای کسیست
که جگرش اینهمه
خونآلود نیست
«نوری تلخ در من مانده؛
نامش وطن است.»
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد
استادی داشتم برای خودشناسی
پای کلاس درسش مصرانه شرکت داشتم
موبه مو نکته برداری میکردم
تا روزی بهم گفت گفتنیها را گفتم
برو هر وقت پنجاه صفحه از خودت نوشتی بیا
سالهاست رفته ام
این پنجاه صفحه لعنتی هنوز تمام نشده
امشب تمام نوشتهایم را سوزاندم
چون فهمیدم
هیچ نیستم
رسم روزگار، ✍🏼
آدمها اول با لبخند
به روحت نفت میریزند
بعد از تعجب میپرسند:
چرا سوختی؟
دوستت دارمهایشان
همچون سیگار بود؛
روشن که کردند
کام گرفتند
و تهِ مانده مرا
در خاکسترم
دفن کردند.
گفتی دل نشکستهای،
اما من دیدم
چگونه بغضت،
هر شب دلِ خودت را
به هزار تکه میکند...
و سکوتت،
سنگینتر از هر فریاد است 🕊
پرسید چگونهای؟
گفت چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کِشتی بشکند و هریک بر تختهای بمانند؟
گفتند صعب باشد
گفت حال من هم چنین است ...
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار...
✍️هدی احمدی
نشر با ذکر نام
می خواهم باور کنم دیگر غمی نیست و هیچ گره ایی کور نمانده
می خواهم باور کنم ،خوشی زده زیر ِدل ِتمام ِمردم شهر و همه از زور ِبی غمی ،غمگینند...
دوست دارم عزمم را جزم کنم و
با جسارت زیباترین واژه ها را...
شـב باران باریـב بر گونـہ ام.
آرزوهایے کـہ یک بارـہ همـہ حسرت شـבن.
هر چه בر سر آرزو بوב.
یـڪ به یـڪ حسرت شـבن.
روزی
دلت برای هیچکس نخواهد لرزید،
نه برای نامی که در دفتر خاطرات جا مانده،
نه برای صدایی که در تلفن خاموش شد.
تنها گلها خواهند بود
که با تشنگیشان
یادآور میشوند
هنوز چیزی برای مراقبت باقیست.
و تو،
با فنجان قهوه در دست،
خواهی پذیرفت
که فراموشی،
گاهی شفاست.
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
مرگ را دیده ام نشسته زیر شاخه ای از درخت که پیرهنی از ذرات مه گرفته نیستی را برای من می بافت .دلم روزگاری حال چای داغی را داشت که از سماور جریان سیال زندگی بر استکان ها ریخته می شد پر شور و شر فراوان .. اما حالا دیگر...
مردی همسرش لکه سپیدی در چشم داشت ولی چون او عاشقش بود سالهای سال متوجه این عیب نشده بود.
روزی به چشمان همسرش نگاه کرد و گفت : این سپیدی چشمت از چه زمانی پیدا شده؟ زن گفت : از همان روزی است که عشقت نسبت به من سرد شده...
برف میبارد و همه خوشحالند و من غمگین …
دارد رد پاهایت را می پوشاند برف !