متن سوختن
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سوختن
بین
رفتن و ماندن
مانده ام
گر بروم باخته ام
ور بمانم ساخته ام
جوانی و نفرت را
«بیاجازه، دوستت دارم»
دوستت دارم
بیاجازه،
بیحسابوکتاب،
مثل شعلهای که نمیخواهد منطق بلد باشد.
دوستت دارم
آنقدر نزدیک،
که اگر نفس بکشی،
ریههایم
به جای تو هوا میگیرند.
اگر صدایت را
یک لحظه
از من بگیرند،
به گوشم خیانت میشود
و تمام دنیا
گنگ!
چه اهمیتی دارد
فاصله؟
عشق من...
هندونه گرونه ولی شب یلدا تا تهشو نخور
پوستشم بده به من
شبگرد تنها
«ققنوس عشق»
آتش عشقت نهایت کرد خاکستر مرا
همچون ققنوسم ولی آتش زنم حتی ترا
از دل خاکستر خویشم برآید نغمهها
میدمد جان دوباره، میسوزد اما تو را
گرچه خاکستر شدم، از شعلهام پروا مکن
میدمد هر بار دیگر، میسوزد اما تو را
عاقبت در شعلهها، پیدا شود سرنوشت ما...
در عشق بازی دلم گل پای هر دیوانه ریخت
تا که او هم گوی آتش را بر این گلخانه ریخت
«میخانهی دل»
هر که در میخانهی دل، جرعهای نوشید از او
مست شد، بیخویش شد، افتاد در آغوشِ او
من به بزمِ عشق، چون شمعی به جانم سوختم
روشنی بخشیدم و خود را به آتش افروختم
هر که را دیدم، به معشوقش سپرد آرامِ جان
من به محبوبم رسیدم، ساقیام...
به گلاب گفتم: چه خوشبویی؟
گفت: گل بودم
به دست روزگار چیده شدم
و در کورهی آتش
سوختم… سوختم… سوختم…
اما با صبری متین
تحمل کردم…
کوره خاموش شد
و من خالصتر شده بودم،
عزیزتر از قبل…💗
✅گاهی سختیها نمیآیند که ما را بشکنند
میآیند تا مـا را ارزشمندتر کنند
اگر روزی چشمهایت را باز کردی
و خودت را وسط یک کوره دیدی،
نترس و سعی کن از آن پخته خارج شوی،
چرا که سوختن را همه بلدند!
سوختم در آتشِ عشقت ولی
خاکسترم را دیدی و
بَر حالِ من خندیدی و
بر سوختنِ من بیشتر...
باورم نیست ولی عشق تو پایانم شد
رفتی و خاک من آغشته به دستانم شد
هرکه از دور تماشای جنونم میکرد
او نفهمید که این سوختن ایمانم شد
دیگر از من خبری نیست ولی میدانم
در دل خاک هنوز از تو سخن می خوانم
مرگ اگر آمد و پرسید چه...
مى سوخت و زبانه مى کشید شعله هایش ؟؟دیگر فریادهایش به جایى نمى رسید!؟تمام شکوه و عظمتش را لابلاى صداى اره برقى گذاشته بودند و آن قامت رعنایش را با تیغه تیز اره خم کرده و او گویى مجبور به سکوت بود!!تنه ولو شده روى زمین را با تبر تکه...
سلام ای قلب صد پاره یِ بیصدا
که پنهان شدی پشت صبر و حیا
نه فریاد کردی ، نه شِکوِه گَری
فقط سوختی ، بی پناه از جفا
از شهر بیپناهی تا مرز بیقراری
رفتم ولی نبودت شد ابتدای تاری
تو آیهای ز آتش من سورهای ز دردم
هر که تو را میخواند من باز تو میگردم
از دور اگر چه تنها از جان به تو رسیدم
در شعلههای آتش با اشک دل چکیدم
آغوش تو پناه است...
سوختنم رادیدے و خندیدے...
خندہ ات رادیدم؛ سوختم...
خندہ هایم را خواهے دید...)
دیدار ما...
بہ وقت سوختنت...)
S...♡
خسته ام ، خسته تر از آن نخ سیگاری که
کنج لب هات و شدی بی خبر از سوختنم
دختر ها مثل بمب هستند
شما میتوانید دلیل خنثی شدنش باشید یا در زمان سوختنش ، تماشاگرش نیستین ، با او در حال سوختن هستین …
در دل شبهای تاریک آسمان میسوزدم
شعلهای از عشق پنهان بیامان میسوزدم
در هوای وصل جانان بیقرارم روز و شب
چون شهاب از شوق دیدار آسمان میسوزدم
چون نسیم صبحگاهی در گلستان عشق او
بوی خوش از عطر گیسوی جوان میسوزدم
در غم هجران یارم چون شمع سوزانم به شب...
هر شب اسیر سکوت می شوم
و ناگفته هایم
از چشم هایم چکه می کنند
تو نیستی
و من با هق هق گریه هایم
نبودنت را فریاد می زنم
تمام شهر را بی خواب می کنم
و در تب خواستنت
می سوزم
مجید رفیع زاد
لحظه هایم را به پایت سوزاندم
آتش گرفتم
آه از عمق وجودم شعله می کشید
اما تو به جای آنکه باران شوی
سوختنم را تماشا کردی
حالا خاکستری هستم از عشق
که تجربه ای شد تلخ
برای تمام لحظه هایی که
برایم شیرین بود
مجید رفیع زاد