100 متن کوتاه دلتنگی ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره دلتنگی
100 متن کوتاه دلتنگی ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن دلتنگی برای اینستاگرام و بیو واتساپ
دوریت را چه کنم ؟
ای سراپا همه ناز
تو نباشی من به یک پلک زدن خواهم مرد...
میدان شهر،
شعری را شلّاق می زدند
پرسیدم جرمش چیست؟
گفتند: مستی
گفتم: شعر مگر شراب می خورد؟!
گفتند: نه،
امّا
دیشب
از حوالیِ
"چشم های تو" رد شده..
گر یابم از آن زلف سیاه تو نشانی
حاشا که بگویم به تو از سر نهانی
دیریست که دلداده و سرگشته و مستم
هرجا که بود از تو و نام تو نشانی
در اتوبوس تنهایی ام
ده ها مسافر نشسته اند،
مقصد همه
آبادی چشمان توست..
ما درختان کهن
که سالها
همصحبت رودها بودیم،
چه زود
تسلیمِ
آبیاری قطره ای شدیم..
تمام فنجان های قهوه دروغ می گفتند
تو من را دوست نداشتی !
انگار دلت میخواهد که یادگار باشی نه
ماندگار .
دوست داشتن تو
بی اجازه زیباست
تو هم نخواهی
من باز دوستت دارم ؛
دلتنگی را با چه قلمی بنویسم تا پر رنگ تر شود بخوانی مرا
خسته ام از انتظار
….
نویسنده:سرکار خانم المیراپناهی درین کبود
شب یا روز روشنایی یا تاریکی
فرقی نمی کند
رویا ها همیشه تصویر تو را به رخ می کشند
بعد تو بر هر چه پیش آمد ، من استادانه خندیدم،
تو گفتی میروم ، اما منِ دیوانه خندیدم..
تو عروس کسی اگر بشوی جای من در مراسمت خالیست
تو ولی به مراسمم بیا حتما
طعم حلوای مادرم عالیست
وقتے تو نیستے . . .
شادے ڪلام نامفهومے ست !
و دوستت می دارم رازیست
ڪہ در میان حنجره ام دق میڪند
و من چگونہ بے تو نگیرد دلم ؟
اینجا ڪہ ساعت وآیینہ و هوا بہ تو معتادند !
S...🕊🥀
☔️💜 نفس: میشه...
چشماتو باز کنی؟
میکائیل: نه!!
نفس: چرا؟!
میکائیل: اشکام میریزن!
نفس: ولی الان دل من هم
داره از دلتنگی میریزه :)
دیالوگ رمان نفس میکائیل
نویسنده: ریحانه غلامی
در را می گشایم
به کوچه نگاه می کنم
و
دوباره می بندم..
باران هم بارید
باد وزید
آسمان ابری شد
نه باران شست
نه باد برد...
چگونه است
این دلتنگی های آدمی؟؟
دستاری از شقایق برداشتهام
و آن را از خون دلم پر نمودهام
میخواهم در آن
با هزاران جان
اشکِ انتظار ببارم
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفی نیست
اما
نفسم میگیرد..
در هوایی که نفس های تو نیست...️
خدایا کسی را که قسمت ما نیست را
سر راهمان قرار نده...
که شب های دلتنگیش برای ما باشد!
و روز های خوشش برای دیگری
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
من این روزها حالش خوب نیست...
بیتابی میکند...بهانه ی تو را میگیرد
کاش قبل رفتنت گفته بودی چطور آرامش میکردی
خبرها را دنبال می کنی؟
نبودن تو و اشک های گاه و بی گاهِ من دارد کار دست این شهر می دهد...
- دلتنگی:
این روزها که دلتنگِ توام،
حرف هایم؛
آبشارِ شعرند!
لیلا طیبی (رها)
ڪاش اصلا نیامده بودی...
ڪہ بخواهی بروے!
ومن تنها تر از قبل بشوم..!
خستہ تر از دیروزم..!
وگریان تر از هر شبم..!🙃
رهایی درآسمان نوشت!✍🏼✨
بدون اسمم کپی نشه‼️
لا لا لا لابخواب
دنیا خسیسہ!
واسہ کمتر کسی
خوب مینویسہ
یکی لبهاش همیشہ
غرق خندست
یکی چشماش توخابم
خیسہ خیسہ 🖤:)
من جای همه اونایی که لبخند زدی و اونا سکوت کردن بهت میگم
تو خیلی زیبایی
گفت: چند سالته؟
گفتم: ۳۰
گفت :بیشتر میخوری
گفتم : آخه خیلی روز ها رو دو بار زندگی کردم ..
میشه نگام کنی ؟!
چقدر خوب نگاه می کنی ؛
میگم میشه هر لحظه که خواستم نگام کنی
آخه اینجوری که نگا می کنی
قشنگ میشه خوشبختی رو حس کرد ...
سن ها پرسیدنی نیستند
سن همان اعدادی ست
که دنیا برای مان ساخت
مگر نه همه جوان آمده و جوان میرویم
شب جمعه است و حالم، این چنین است:
نهان، در خانه ی جان، غم نشین است؛
تمامم خفته در دنیای غمها،
مرا بستر، غمی، بغض آفرین است.
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
وقت کردی سری از این طرفها بزن
که نه تنها من
که پنجره و پرده و دیوار همه دلتنگ تواند
و فنجان چای نیز از دوریت به سوگ نشسته
بوی مهربانیت را نفس می کشیم
شاید در گذر زمان به یکدیگر برسیم
آن روز من اشتباه گذشته را تکرار نخواهم کرد!
تو را از دست میدهم
اما غرورم را نه…
میدانی
دلتنگی
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه
همه ات را آتش میزند
ای دوست بیا لب به لب قند زنیم
دلتنگی خود به صبح پیوند زنیم
معجونِ جنونِ تلخ را سربکشیم
با عشق به آفتاب لبخند زنیم
خیرالهی(دلارام)
گاهی سخت دلتنگ می شوم
گویی که می خواهم
تو را از خیال های خوش بیرون کشم
و در آغوش گیرمت
گویی که بغض کنم و
اشکی نیاید
گویی که در آن سوی میدان
فقط تو باشی و من!
رقیه سلطانی
دنیای عجیبیه
یه نفر رو دوست داری اون یکی دیگه رو دوست داره
اون هم یکی دیگه رو
و همین جوری ادامه پیدا می کنه و میشه عشق یک طرفه
آبان هوایش غرق دلتنگیست!
عطر تورا در مشت خود دارد...!
فهمیده خیلیی دوستت دارم !
هی پشت هم با عشق میبارد!!
چشم از قلب شڪایت ڪرد
گفت :
توعاشق میشوے
ومڹ اشڪ میریزم ...
قلب گفت:
تو نگاه میڪنے ومڹ دردمیڪشم !
پنجره های اتاقم از روزی که رفتی آنقدر مرا در آغوش کشیده اند ترک خورده اند! تا صدای شکستنشان در نیامده بیا...
دلم از نبودنت پر است
هر روز خاطراتم را الک می کنم
و جز دلتنگیِ تو چیزی برایم نمی ماند
نه تو آمدی
نه فراموشی
خیالی نیست
من کوه می شوم و پای نبودن هایت می مانم.
عزیز اسمونی من
نمیدانم چرا هر شب...
هوای چشم مــــن بی تــــو....
کمی بارانی و سرد است...
دلم برای تو تنگ است
و این را نمی توانم بگویم
مثل باد که از پشتِ پنجره ات می گذرد
و یا درخت ها که خاموش اند
سرنوشتِ عشق گاهی سکوت است...
ظهر
برگ های زرد و آزرده را
از آن پتوس زیبا
جدا کردم
و خودم را
از آنچه دوست می داشتم
بعدازظهر
این گل زعفران بود
که به تنهایی
از شادی سرشارم می کرد
و به این عصر دلتنگی
رنگ می داد
قرار بود با آمدن به خانه من
رو سفیدم کنی
نه اینکه با رفتنت مو و ریش
سفیدم کنی
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچه کز غم هجران تو بر جان من است
دلتنگی که بیکار نمی شینه؛
هر لحظه که می گذره،
بیشتر میوفته به جونت و آزارت میده
بیشتر میوفته تو چشمت و اشک میشه...
✍ساجده حسینی
تو آن آغازِ محالی،
که من پایانِ خویش را
به پای تو مینهم.
اگر مرگ، شرطِ آغازِ توست،
بگذار جانم
در سطرِ نخستینِ نامت
فروغ گیرد.
جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۲۱ در غرب،
جمعه سیاه(بلک فرایدی) نام گرفت
خواستم بگم تو نباشی
همه جمعه ها واسه من سیاه هستند🖤
جرأت حقیقت بازی می کردیم نوبتش شد پرسیدم:
چطوری دل می کنی؟
خندید و با حالت بامزه ای گفت:
یواش یواش کمرنگ می شم!
اون موقع متوجه منظورش نشدم.
کاش هیچ وقت نمی فهمیدم...!
در حوالیِ من خیلی وقت است که خورشید،
در پس ِتاریکیِ شب ها نتابیده!
از آن زمان که طنین ِصدای تو
جایش را به سکوتِ خانه داد،
شب شد، و تا ابد تاریک ماند…
پریا دلشب
طلب از حال دلم خواهی چه
خبر از سرِّ درون خواهی چه
نه من آنم که بگویم نه او آنی که نیابی...
چو زبانم به روا نیست عزا خواهی چه؟
نیستی و دلتنگی از سقف چشمانم چکه میکند.
خیلی سخته دلتنگ کسی باشی
با رفتن ب سر مزارش اروم بشی
دل به دلبر دادم و ، دلدٖار ، دل را ندید
دل به دلبر دل سپرد ،دلدار ،پا از دل کشید
دل به دنبال دلش ، دل دل کنان ، دلخونِ دل
دل شکست و
تیره روزی شد نصیب دل ،دلا
پاییز/ می رقصد/ میانِ برگها/ میز/ پیرشده از دلتنگی/ دو استکان چای/ می ریزم/ یکی برای خودم/ یکی هم برای نبودنت/ خاطره ها/ دود میشود / بر لبانم
بازهم پنجشنبه و اشک هایی را که
از برای دلتنگی و نبودن عزیزی میلغزد بر گونه ها
با ذکر فاتحه و صلوات
یادی کنیم ازعزیزان سفرکرده
خدارحمت شان کند
روحشان شاد